X
تبلیغات
ستاک شعر

ستاک شعر

در گستره شعر وادب

دو شعر نو

شفیق احمد ستاک- تورنتو Shafiqsetak@gmail.com

    ناله

دلم از فتنهء ابنای زمان، صد چاک است

روز و شب در نظرم، منظرِ وحشتناک است

پای دریایِ دوچشمم، به گلِ روی زمین

ناله هرجا که روم، همنفسِ افلاک است

دربِ دکّان لبم بین که در این شهرِ فساد

باز یکبار دِگر بسته و مُهر و لاک است

خواب آرام ُمیَسّر نشود در گیتی

تا که اندیشهء نان وهوسِ پوشاک است

هیچ چیزی به جهان غیرِ خدا، پایا نیست

قاصدِ عمر، سویِ منزلِ استهلاک است

دل اگر نغمهء آهنگِ خموشی دارد

هر نوایش، گـُلِ پژواکِ هزاران راک است

معنِیِّ سوختنِ سوختگان  کی داند

پایِ فهمی که به خاکستر صد ادراک است

دی چو از حالتِ همیسایهء خود پرسیدم

گفت: "مَتپُوچ" " أخِی" حالتِ من، "تیک تاک" است

خانهء چشم و زمینِ دل بیچارهء  چرا؟

خاطرِ شهرکِ اغیار، در استملاک است

نکنم کاخِ تکبر سرِ این خاک، بلند

کآخرِ کار فرو ریزد و مشت خاک است

آمد و رفتِ نفس کرد مرا نیز خراب

آری فرسوده شود، هرچه در اصطکاک است

صید بسیار کنند، لیک به لطفِ خالق

هرکه را باز نصیبی به سرِ فتراک است

نخل شعر من اگر سبز وبهاری نبود

برگ وباری ز چه هر روز در این اِستاک است؟

باش ای دوست که تا خوب نشانت بدهم

عکسهای دِگری نیز دراین کِتلاک است

حاصل وعاقبتِ خمر وزنا چیست " ستاک"؟ 

ایدز، سفلیس، پروستات و یا سوزاک است.

    ***************

 

شفیق احمد ستاک- تورنتو

           شور و شرّ  

هرطرف توطئه و شور و شر وبیداد است

ملک دل غرق به گرداب وشطِ  افساد است

خوب در دست عمل، خطهء استعمار است

سرخ و زیبا و شگوفا، گل استبداد است

شام، آبستنِ یک بُت شکنِ دیگر نیست

صبح، زایندهء آیندهء صد شدّاد است

امنیت رفته از این باغ، خدایا! مددی

آشیان، نیز به زیرِ نظرِ صیاد است

آنکه زور است در این جنگلِ هستی دائم

عسکرِ جانیِّ وی، قابلِ استرداد است

نفت، جاریست در ابدانِ سمینِ اعراب

خون همان بس که روان، در بدنِ گِلعاد(1) است

یاد دار این سخنِ نغز، ز استاد سخن

سالها شد که مرا این سخن، از او یاد است

«خاکِ بغداد، به مرگِ خُلفاء می گرید

ورنه، این شطّ روان چیست که در بغداد است

دِل براین پیره زنِ عشوه گرِ دهر، مبند

کین عروسیست که در عقد بسی داماد است»(*)

محتسب، پیش منِ زار، شریر و سرکش

لیک در نزدِ رقیبان، چقدر منقاد است

به سرِ مالِ امانات، رئیسش سازند

آنکه در سرقتِ مالِ من و تو استاد است

روز وشب غیرِ خرابی، چه بُوَد حاصلِ ما

زین خرابات که در دَیرِ خراب آباد است

آنکه بد کرده و بد دیده ز ابنای زمان

زشت، اندر نظرش، خامهء هر بهزاد است

جای تشویق، به منظور شگوفائیِّ نظم

بر سرم بارشی از نقد وبسی ایراد است

آنکه از ظاهرِ سیما وصدایش پیداست

سخت، دنباله روِ "انوری" و "کُهزاد" (2) است

خانهء شعر، خراب است ز آبادیِّ دل

دل چو ویرانه بُوَد، خانه شعر آباد است

وه چه نیکوست که سلطانِ ممالک داند

چند تن، داخلِ " ترحیل" ویا " ابعاد"(3) است

زیرِ امواج، اگر ناله کند، دستِ غریق

باز هم مُهرِ خموشی، به لبِ فریاد است

علّتِ سرخمیِّ تیشه بگویم از چیست؟ (4)

آلتِ ریختنِ خونِ دلِ فرهاد است

شاد گردید رقیب، از غمِ من دوش، ولی

شادم از اینکه دلی از غمِ من دلشاد است

امنیت، عشق، عمل، خواب وخور و نوشیدن

خود نیازیست که زایندهء صد ایجاد است(5)

گر زنم چنگ، به ریسمانِ خدا پیروزم

در نبردی که میان من و این پهپاد است

نهی از منکر وتشویق به معروف، خوش است

چونکه فرمودهء آن ربِّ " لَبِالمِرصاد" است

ازهمین جاست که از خامهء ناقابلِ من

با زهم شعرِ نَوِی، بهر شما ارشاد است

هیچگاه پیر نگردد، دلِ آن بنده " ستاک"

تا که از بندِ تعلق، به جهان آزاد است

       ********

(1)      گِلعاد شالیط: نام سرباز اسرائیلی که سالها در اسارت گروه حماس در نوار غزه بود وبالآخره در چهارچوب مبادلهء زندانیان فلسطینی، آزاد گردید.

 

(*) دو بیت فوق الذکر از خواجوی کرمانی است که از سرودهء زیبای آتی نقل قول شده است:

 

« پیش صاحب نظران مُلکِ سلیمان باد است

بل، همانست سلیمان که زملک آزاد است

اینکه گویند که بر باد نهاد است جهان

مشنو ای خواجه که تا در نگری برباد است

خاک بغداد به مرگِ خلفاء میگرید

ورنه این شطِّ روان چیست که در بغداد است؟

هر زمان، مِهر فلک بر دِگری می افتد

چه توان کرد که این سفله چنین افتاد است

دل براین پیره زن عشوه گر دهر مبند

کین، عروسیست که در عقد بسی داماد است

آنکه شداد، در ایوانِ زر افگندی خشت

خشتِ ایوانِ شه، اکنون ز سرِ شداد است

گر پُر از لالهء سیراب بود، دامنِ کوه

مرو از راه که آن خونِ دلِ فرهاد است

خیمهء انس مزن بر در این کهنه رباط

که اساسش همه بی حاصل وبی بنیاد است...»

 

 

(2)      فریده انوری و ذکیه کهزاد، هر دو از نطاقان و گویندگان رادیو وتلویزیون کشور در گذشته ها بودند، بویژه خانم انوری که در دیکلمهء اشعار پارسی دری، بی نظیر بود و شاید در تاریخ افغانستان یک پدیدهء تکرار ناشدنی باشد.

 

(3)      ترحیل وابعاد دو واژهء عربی اند. ترحیل که معنای دور ساختن و کوچ دادن را در فارسی افاده میکند، در عربستان سعودی به مرکز نگهداری وتبعید اتباع خارجی اطلاق میشود. " اِبعاد" هم که مرادف "ترحیل" است، در فارسی دری، به معنای راندن و دور کردن آمده ودر امیرنشین کویت، کاربرد گسترده ای دارد. البته افراد بیگانهء بدون مجوز کار واقامت را در مراکز فوق الذکر مقامات سعودی و کویت جمع نموده و تا آنکه توبهء آنان قبول شود، یا کسی از این افراد پول تکت طیاره (بلیط هواپیما) را شخصا بپردازد، از کشورهایشان، اخراج ویا بقول فرنگیها، " دیپورت" میکنند. فکرمیکنم که دولت کویت در زمینهء فرستادن یک چنین افراد به کشورهای اصلی شان، نسبت به سعودی ها عملکرد بهتری دارد و اکثراً مصارف اخراج اتباع خارجی که بصورت غیرقانونی به آن امیرنشین داخل شده اند را نیز از بودجه وزارت داخلهء کویت می پردازد. البته این روند از سال 2001 میلادی تا سال 2006 که این حقیر در کویت زندگی میکرد، ادامه داشت.اما حالا نمیدانم که وضع از چه قرار است. باید گفت که سفیر افغانستان در کویت وسر قنصل کشور در جده، مسئولیت بزرگی در قبال اتباع افغانی بازداشت شده در مراکز ترحیل وابعاد سعودی وکویت دارند و بنده در بیت بالای شعر ناموزون خود صرف برای تذکر ویاددهانی، به این مطلب اشاره کرده ام، چنانکه الله تبارک وتعالی میفرماید: « و ذَکّـِر فاِنَ الذِکرَ تنفعُ المؤمِنین». در اینجا، با فرمودهء حافظ شیرازی دهان این پاورقی عجیب وغریب را میبندم:

« حافظ وظیفهء تو دعا گفتن است وبس = در بند آن مباش که نشنید یا شنید».

 

(4)      یک گزینهء دیگر برای بیت بالا:

عاشقی رسم و رهء بوالهوسان کی باشد

تیشهء عشق، سزاوارِ سرِ فرهاد است

 

(5)      اگر بخواهیم مصرعِ فوق را با ضرب المثل معروف زبان شیرین پارسی دری نزدیکتر سازیم، در عوض « خود نیازیست که زایندهء صد ایجاد است» میتوان از این گزینه استفاده کرد: « هر ضرورت بِنِگر مادرِ صد ایجاد است» که با درنظرداشت این تغییر، بیت یاد شده را چنین باید نوشت:

امنیت، عشق، عمل، خواب وخور و نوشیدن

هــر ضـــروت بِنِگـــر، مــادرِ صد ایجــــــاد است

 

·        ابیاتِ حذف شده از سرودهء بالا:

دوش در جمع بُتان، مست و خرامان میرفت

آنکه در هرقدمش، نازِ نوی بنیاد است

چشم،  چون نرگس و زلفش گلِ عشقِ پیچان

خجل از قامتِ وی، شاخِ گل و شمشاد است

گفتمش باز بده آن دلِ بیچارهء من

گفت: این، مجرمِ ناقابلِ استراد است

گفتمش اندکی بر حسنِ خودت  مغروری

گفت: این تهمتِ بیهوده و بی بنیاد است

گرچه شاگردِ جدید است، به مضمون وفا

لیک، در بردنِ دل بین، چقدر استاد است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 12:35  توسط شفیق احمد ستاک  | 

از شفیق احمد ستاک- تورنتو   

 

" پشت هر تبسم"

در پشت هر تبسم صد چهره غم نشیند

زاهد زحبِّ دنیا، با صد صنم نشیند

 

ازمحضرش منوَّر هر مجلس رقیبان

لیکن به بزم یاران، دلدار کم نشیند

 

بر بام عیش ِ نادان،  شاهین بخت بنگر

اما به بام ِ دانا، صد خوشه بَم نشیند

 

جاهل چه پند گیرد، از ساز هستی اینجا

در گوش ِ کر چه حظِّی از زیر وبم نشیند

 

در محفل جوانان، زیبد تن ِ جوانی

عیب است هرکه آید، با پشت خم نشیند

 

دربزم غیر دلبر هرلحظه میخرامد

اما به جمع مایان، مثل ِ کــَلـَم نشیند

 

 زاهد که بسته دل را، بر کرسیِّ بلندی

بهر فریبِ  مردم، روی ِگِلم نشیند

 

ای شیخ ساده برخیز، فنِّ شنا بیاموز

کاخر سفینهء صرف، در قعر یَم نشیند

 

از قیل وقال بیجا، سودی نگردد حاصل

گردِ صد عامل ِ دهر، بر کسر وضم نشیند

 

آئینهء دلت را، صیقل کن از نگاهش

خوشبخت آنکه طرفی، با جام ِ جام نشیند

 

در خاکدان هستی، لخــــتِ دلی بدست آر

پیش از دمی که رویت، خاکِ عدم نشیند *

 

در دشت دامن او، هرجا بُوَد غزالی

در دامن دل ما، صد گردِ رَم نشیند

 

باران دیده عمری، بر بام ِ دل ببارد

ترسم که این عمارت، در زیر نم نشیند

 

دیوارِ قصرِ ظـــالم، نبوَد بلــند دائم

در خاک تیره آخر، کاخ ستم نشیند

 

" ستاک" شعر زیبا، آنگاه شود نصیبت

کاندر دهان دستت، صوت قلم نشیند

               *******

*  در خاکدان هستی، پا شو دلی بدست آر

    پیش از دَمِی که رویت، گردِ عدم نشیند

**************************

شفیق احمد ستاک - تورنتو

       بهار تبسم

از بهار یک تبسم، صدچمن گل کرده یی

دشت و صحرا را، پُر ازریحان و سنبل کرده یی

 

از شقایق های وحشی وَزاقاقی های باغ

زینتی بر گیسوان و زلف و کاکل کرده یی

 

با کمندِ زلف و دستانِ نگاهِ مست خویش

بر حریم خانهء قلبم تطاول کرده یی

 

یک سر و گردن بلند از جمله مهرویانِ دهر

طیِّ صحرایِ محبت، همچو دُلدُل (1)  کرده یی

 

تا نوازش کرده باشی، کودکِ اشعار من

بالشی از برگِ گل با بالِ بلبل کرده یی

 

در میانِ صد شگافِ برخلافیهایِ ما

با سلام و خنده رویی، خویش را پُل کرده یی

 

 

در روندِ صلح  گاهی از حقوق خویشتن

بیش از حدِّ مجازِ آن، تنازل کرده یی

 

بهتر از آن ماهِ کنعانی و با نورِ رُخت

آسمانِ این جهان، پراز تجمل کرده یی

 

با تلاش و سعی،اندر عالم اسباب نیز

پای اشتر بسته دائم، با توکل کرده یی

 

با مدارا وتواضع، با سلام و صبر خویش

محو، فکرِ جنگ فرهنگِ تقابل کرده یی

 

مثلِ بلبل در بهارِ زندگانی سالها

صد غزل، تقدیمِ هر بزمِ گل ومُل کرده یی

 

لیلةُ القدری  و جزء ناقص دینِ مرا

تا ابد، زیبا و نغز و کامل و کُـل کرده یی

 

شکر ایزد می کنم هر شب، به هنگامِ نماز

چونکه تسخیرِ مزار و شهرِ کابل کرده یی

 

از حضورش روشن است ویرانه روحت " ستاک"

زین سبب، شمعِ ضعیفِ جسم و جان، گـُــل کرده یی

************ 

 

شفیق احمد ستاک = Shafiqsetak@gmail.com

 

" خاکِ جفا"

 

در خاکِ جفا، تخم وفا وا شدنی نیست

جز من، کسی در عشق تو رسوا شدنی نیست

 

پروانهء پر سوخته، پروین نتوان شد

هر سلسله ای، عقد ثریا شدنی نیست

 

پرپر شود هر غنچه چو لب وا کند اینجا

بار دگر این باغ شکوفا شدنی نیست

 

خود سازی وخود سوزیِّ خوبانِ معاصر

سخت است مگر قصهء لیلا شدنی نیست

 

شیرین نبود کندن جان، بی رُخ ِ شیرین

وامق چو نباشد، کسی عذرا شدنی نیست

 

با دامن آلوده  رَوَد شیخ به محراب

هرچند که آن خرقه، مصلّی شدنی نیست

 

زنگولهء خر در دل کوه میکشد آواز

لیکن جرس ِ قلقل ِ مینا شدنی نیست

 

بی ماهیتِ پاک، شگوفا نتوان شد

هر قطره، گهر در دل دریا شدنی نیست

 

یوسف نتوان گشت، در این مصرِ عزیزان

زیرا که کسی مثل ِ زلیخا شدنی نیست

 

آهی که نخیزد سحر از سینهء صافی

بالا به سوی عرش ِ معـلّا شدنی نیست

 

پیراهنی کز تارِ ریا دوخته زاهد

در قامتِ آن قامتِ رعنا شدنی نیست

 

تصویر توهّم چو سرابیست در این دشت

زین گُنگ، دگر ناطقی پیدا شدنی نیست

 

بی صبرییِّ خود را به غلافی بگذارید

دیگر کسی همبستر دریا شدنی نیست

 

از پرورش وآب وهوا دیده مبندید

هر غنچه خودش، نوگل زیبا شدنی نیست

 

نادان چو شود دوست ترا ای دلِ بیدرد

بهتر ز دوصد دشمن دانا شدنی نیست

 

طرحی که اساسش به دروغ  و به ریا شد

نقشی به هوا باشد و بر پا شدنی نیست

 

از جیب ِ حسودان،  مکن امید سخاوت  *

این دامن ِ تنگیست که صحرا شدنی نیست

 

از نقد نسنجیده مترسید در این بزم

چون خط زرین  هیچ چلیپا شدنی نیست

 

گویند که این خاک شکوفا شود آخر

آری شود، اما به دل ِ ما شدنی نیست

 

من منتظر وعدهء فردای تو لیکن

فردای تو عمریست که فردا شدنی نیست

 

از کف ندهم، دامن امید چو یعقوب

هرچند که آن گمشده پیدا شدنی نیست

          ********        

 

·        گزینهء دیگری برای بیت بالا:

از چشم حسودان مکن امید سخاوت

چون نقطهء تنگیست که صحرا شدنی نیست

 

************ 

 

 

 

 

 

از: شفیق احمد ستاک: shafiqsetak@gmail.com

پس از یک غیابت چند هفته یی:

در چهار چوب یک سفر غیر مترقبه برای دوهفته وارد میهن عزیز خویش افغانستان شدم، زیرا خبر بدی از راه رسید که حاکی از   ارتحال محبوب ترین کس در زندگی من بود. آری مادر، گرامی ترین موجود هستی ام که یگانه دعاگوی من بود، در اثر یک حادثهء ترافیکی دار فانی را وداع گفت. برای حضور  در مراسم تدفین وتکفین وفاتحه خوانی دوهفته را در مزار شریف در حویلی پدری خویش سپری کردم ودرحین بازگشت به کانادا، یکی از دوستان که در وزارت خارجه کارمند است، با مهربانی قبول زحمت فرموده مرا از انتظار هفت ساعته درمیدان هوائی کابل نجات داد، زیرا با طیاره از مزار به کابل سفر نموده ومنتظر پرواز هفت شام خطوط هوائی پامیر به سوی دُبی بودم. به هر صورت آن یار عزیز به میدان هوائی آمده ومرا با موتر خود به وزارت خارجه برد، وزراتی که زمانی من هم در آن مامور بودم. آنجا دیدار چند تن از دوستان دیگر  وگردش در باغ زیبای وزارت به مدت ده دقیقه روشنی بخش دیدگانم گردید. سپس دوستان مرا به مرکز گلبهار یا گلبهار سنتر در نزدیکی وزارت برده ودر رستورانتی که در طبقهء بالائی آن وجود داشت، دعوت نمودند که از ایشان یک جهان تشکر میکنم. تا اینجا همه چیز به خوبی گذشت. اما وقتی که برای اصلاح سر وصورت وگرفتن ریش به یکی از صالون های لوکس گلبهار سنتر رفتم، با وجودیکه در نظافت خیلی خوب وبهتر از بسیاری از صالونها وسلمانی های تورنتو بود، ولی جوان کارمند آن صالون در گرفتن ریش چندان تجربه ای نداشت. برغم آنکه  چندین تیغ یا پَل ریش را به خاطر تراشیدن ریش من مصرف کرد، در نهایت چند جای روی و قسمتی از لب بالائی بنده را نیز با تیغ زد که زخم آن تا هنوز با گذشت سه روز در تورنتو کاملا مشهود است.. در لحظاتی که زیر تیغ آن سلمان قرار داشتم، بیادم حکایت گلستان سعدی آمد که در مورد گربه ای که از خانه پیر زن برای شکم پرستی به مهمان سرای امیر رفته بود، چنین نگاشه است:

یکی گربه در خانهء زال بود // که برگشته ایام و بدحال بود
روان شد به مهمان سرای امیر// غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان میدوید// همی گفت واز حول جان می دوید
اگر رستم از دست این تیر زن// من وموش و ویرانهء پیر زن

من نیز در زیر دل میگفتم که اگر از دست کارمند این سلمانی نجات یافتم، دیگر هرگز هوس ریش تراشیدن را در جاهای لوکس همچون گلبهار سنتر نکنم وشکل وچهرهء ناموزون خود را بیش از این زار وابتر نکنم.
فکر میکنم جوان کارمند در آن سلمانی سوپر دولوکس، سوپراسکل نبود وهنگامیکه قسمتی از لب بالائی ام را برید، در جای آن کمی دستمال کاغذی یا " تیشو پیپر" گذاشت که خوشبختانه در هنگام وضو وادای نماز پیشین در مسجد وزارت خارجه آن کاغذ از لبم افتاد ودوست نازنینم که میزبان خوب وآدم بذله گو وشوخ طبعی بود، برایم گفت که خوب شد کاغذ از لبت افتاد وحالا  میتوانی در میدان هوائی با مامورین ایمی گریشن با جرأت صحبت نموده واز شخصیت خویش دفاع کنی که حامل پاسپورت دست داشته ات، همین خودت هستی ونه کسی دیگر. خلاصهء کلام اینکه  چند دقیقه پیش از بازگشت به سوی میدان هوائی بین المللی کابل، از آن یار عزیز خواستم که لحظاتی صبر کند تا یکبار به  دست شوئی بروم، زیرا در میدان هوائی با داشتن یک بکس یا چمدان، حمام رفتن شاید کمی مشکل آفرین باشد. وقتی از دست شوئی بیرون آمدم، دیدم که دوستان با هم مشغول تبصره وخنده هستند، من نیز برایشان گفتم: شاید بگویید که پس از چند سال که از غرب به کشور بازگشته ام، اکنون در حین رفتن، من نیز کثافت خود را در این وطن رها  نموده و میروم. آنها همه خندیدند. اما یادم رفت که آنزمان به دوستان این مطلب را میگفتم که بنده پس از دوسال ونیم به وطن آمده و بزودی از افغانستان بیرون شدم تا این سرزمین زیبا را بیشتر کثیف نکنم. ولی هستند کسانیکه از خارج به افغانستان برگشته وسالهاست که به خیانت وکثافت کاریهای خود در آنجا ادامه میدهند.

باری، چند هفته میشود که شعر تازه ای هم نسروده ام. قبل از رفتن به افغانستان، شعری را در مورد عید آغاز کرده وتصمیم داشتم تا آنرا در روزهای عید تکمیل واز طریق یکی از سایتهای انترنتی بدست نشر سپارم. البته آن سروده اینطور شروع میشد:

عید آمد و از سرزمین خود بعیدم

آواره وبیچاره و هردم شهیدم

بنشسته بودم بر ستاکِ نخلِ عشقم

تیرِ سِتم آمد از آنجا هم پریدم

گاه چون غزالی رفت عمرم در رمیدن

گاه هم چو مرغِ بسملی در خون طپیدم

ای سرو! بر آزادگی هرگز منازی

آزاده من چون از همه عالم بریدم

اکنون  در این فصل زمینگیری وپیری

در گوشه ای دور از نگار خود خزیدم

 آخر زمستان میرود از کشورِ دل

خورشیدِ مِهرَش میدهد هردم نویدم

      ****

اما قضا وقدر خداوند متعال مرگ مادرم را رقم زد که در همین راستا به افغانستان رفته وایام عید را در عزاداری در آغوش میهن آبائی خویش سپری کردم وانگیزهء کامل کردنِ شعر فوق الذکر هم همانطور در نطفه خنثی شد و با خود گفتم:

عید ما هم در عزا داری گذشت

روز وشب در گریه وزاری گذشت

این جهان جای خوشی وخنده نیست

حُکمِ مرگ وزندگی از بنده نیست

عمر ما آکنده از رنج وغم است

خندهء گل از برای یکدَم است

ای برادر از بدی پرهیز دار

تا توانی تخم نیکویی بکار

نیکمردِ مرده را یادش کنند

با دعائی هر زمان شادش کنند

تا قیامت زنده باشد نامِ او

شهدِ رحمت می چکد در کام او

******

اما پس از مواصلت به تورنتو، نظم ناموزون آتی را برشته تحریر درآورده وتقدیم دوستان وعلاقمندان شعر وادب پارسی میکنم، هرچند در فُرم وساختارِ این شعر کم وکاستی های بسیاری وجود دارند که  برای بهبودی وکامل ساختن آن بایست کار بیشتری صورت گیرد؛ چنانکه تا هنوز عنوانی هم برای آن انتخاب نکرده ام.

 

نمادِ بازیِّ تقدیر و خیر وشرّ شده یی

غلام وبندهء تزویر و زور و زر شده یی

اسیرِ محورِ بدنامِ شور وشر شده یی

ویا چو تختهء شطرنجِ کور وکر شده یی

به چشم اهل بد این جهان نظر شده یی

فقیر وبیکس و رنجور ودربدر شده یی

مگر زحالِ دلِ زارِ من خبر شده یی

که غرقِ خونِ دل و سیلِ چشمِ تر شده یی

تو سرزمینِ کمال وجمالِ ما بودی

 ولی کنون همه ویران وجوی وجر شده یی

اگر نه خامهء راکتور این جهان هستی

چرا چو هستهء آشوبِ بحر وبر شده یی؟

کجا شد آنهمه عطر وشمیمِ جنگل تو

که دودِ تلخِ دلِ خمچه های تر شده یی

همیشه فاعل مرفوع جمله های بودی

چه شد که این همه مفعول با  زَبَر شده یی

گمان برم که تو هم ای وطن چو من امروز

یتیمِ بیکس و بی مادر وپدر شده یی

برغم توطئهء دشمنان به سینه ما

کلام خالق یکتایی و زِ بَر شده یی

و اَی ذغالِ سیه کز تبارِ الماسی

به زورِ صبر وتحمّل، چنین گهر شده یی

تو داستان مُفصَّـل ز رنجِ صد نسلی

ولی به قالبِ یک واژه مختصر شده یی

ستاکِ قامتِ تندیسِ پای ِ دهقانان ***

چو غنچه های گُلِ دستِ کارگر شده یی


با احترام
شفیق احمد ستاک- تورنتو

 

*** گزینهء دیگری برای بیت بالا:

شکوه قامتِ تندیسِ پای دهقانان

تبسم لبِ هر دست کار گر شده یی

    و یا اینکه:

ستاک قامتِ تندیس پای دهقانان

شکوه آبلهء دست کارگر شده یی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 12:22  توسط شفیق احمد ستاک  | 

شفیق احمد ستاک   shafiqsetak@gmail.com

« دام تاریکی »

فتاده آفتابِ نور، در دامِ ظلام اینجا

نه ماهی  در هوا بینی و نِه در پشتِ بام اینجا

میان حق وباطل هیچ فرقی نیست، یاران را

بُوَد عمری که یکسان است، رنگ صبح وشام اینجا

زمان، آبستنِ صد انفجار بزمِ آرامیست

نه " گل در بر"،  "نه می در کف"، نه معشوقی "به کام"  اینجا (1)

برغم آنکه در هرجا، وجودِ خارجی دارد

حکومت، امنیت، تنها بُوَد از روی نام اینجا

موازین سرنگون گردیده از بس در دیار ما

محبت میشود آغاز، با ترکِ سلام اینجا

به غیر از انفجار وانتحار و کشتن انسان

چه آموزش دهد استادِ طلّابِ کِرام اینجا

چو دیدم آن دوچشمِ سرمه دارش را، به خود گفتم:

 خدایا در امانم دار، مِن هذا الغلام (2)  اینجا

ترور و دهشت و "بن لادن" و طالب در این ایام

بُوَد پیوسته بر بگذشتهء از یک  درام اینجا

به میدان نبرد آورده یارم " پتریوتِ" خود

تمام صحنه خالی گشته از صاروخِ " سام" اینجا

نَه شیری میرود در بیشه، نِه آهوی ِ زیبائی

نه اسبی در قدم بینی، نه کبکی در خرام اینجا

امان از دستِ هر ناپخته و ناسفته مُلّائی

که نِه بوئی بَرَد از منطق و علم کلام اینجا

دوصد فتوی دهد هر خودکُشِ بیگانه پرور را

ولی طعنی زند بر آنکه گوید " رام رام" اینجا

چو خاصان  طرد گردیدند، هر آنی از این مجلس

فتاده سرنوشتِ ملتی دستِ عــــوام اینجا

عجب دارم از این سلمان که صد سر را نماید تر

ولی جا میگذارد کارِ هریک، نا تمام اینجا

ز دستِ رشوت و شکرانه و اخذ  کمیشنها

تمام لقمه ها گردیده ناپاک و حرام اینجا

به جز از خوردن و هر دم به قطر اِشکم افزودن

چه حاصل می شود از منصب وجاه ومقام اینجا

 ز بس چاکِ گریبانِ تنِ پتیارگان باز است

کسی دیگر ندارد، آرزوی احتلام اینجا

به مرگِ مِهر و عشق و دوستی روزی یقین بستم

که پیوند محبت بسته شد، با تار خام اینجا

کسی خود را نمی سنجد، به سنگ خُرد و مثقالی

همه دم میزند، از سیستم کلیوگرام اینجا

مقام و جاه ومنصب، عاملِ یاری و همیاریست

برایِ پول وثروت گشته، القای سلام اینجا

خداوندا! چرا عمریست وحدت همچو آمیبی

وحیدالحجرهء مایل بُوَد بر انقسام اینجا؟

مدارا و گذشت از کشورِ ما رفته است لیکن

به زور و قوَّتش باقیست، رسمِ انتقام اینجا

به شاگردِ ارسطو گو که بحرِ سورهء اخلاص

نمی گنجد درونِ کوزهء علم کلام اینجا

"ستاک" هرگز نمی ترسد، کسی زان محتسب دیگر

که خود پیوسته باشد، در غمِ عیشِ مدام اینجا

                     ******* 

بر گرفته از شعر حافظِ شیرازی که میگوید:

" گل در بر و می در کف ومعشوق بکام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است."

" مِن هذا الغلام" = از این پسر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 12:15  توسط شفیق احمد ستاک  | 

شب استثنایی

   

بنابر دعوتِ شاعر گرانمایه آقای بختیاری در یک نشست ادبی تحت عنوان "گلواژه های شعر عاشورا" در تورانتو اشتراک نمودم که خوشبختانه با تلاوتِ آیاتی چند از کلام الله مجید به صدای یکی از قاریانِ خوش الحان کشور عزیز ما آغاز وافتتاح شد. البته این حقیربیش از همه، از سبکِ تلاوت وحلاوتِ صدای  قاری صاحب محترم لذت بردم که شاهکار خداوندِ هنر آفرین را به رُخِ چشمِ آدم میکشید. همچنان، برای سهمگیری در این محفل، دوپارچه شعر نیمه عاشورائی خود را با هم تلفیق نموده و به قول معروف، دست به یک سنت شکنی زدم. به این معنی که شعر نو و شعر کهن را با هم مخلوط نموده و آمیزه ای جدیدی از آن درست کردم که شاید این اقدام من، به مذاق بعضی از ادیبان و شاعران گرانقدر ودانشمند، خوش نخورد. اما، چندین نفر از شاعران، نویسندگان وادیبانی که در آن محفل فرخنده حضور داشتند، ابتکار بنده در جهت آمیز نمودن شعر نیمائی و کلاسیک را یک نوآوری در گسترهء شعر وادبیات امروزی فارسی دری، توصیف کردند. در اینجا اعتراف میکنم که سرودهء ناقابل بنده، نه بلوغ شعر کهن را دارد و نه هم فروغِ شعر نو را، ولی شاید ارزش یکبار خواندن را داشته باشد. همانطوریکه گفته اند: هرکتابی ارزش یکبار خواندن را دارد.

با احترام،

 شفیق احمد ستاک- تورانتو

  شبِ استثنائی                                    

باز امشب، شبِ استثنائیست

ماه، هم محرم وعاشورائیست

کربلا شاهد یک منظرهء رویائیست

بهر دیدارِ چنین منظره ای

گوشها نیز پُر از بینائیست              

وقتی آن یار سخن میراند    

در صدایش چقدر گیرائیست

چیزی در پردهء ابهام دگر پنهان نیست

اقتصادِ کلماتش همه در پویائست

گفته هایش همه مصداق کلام خالق

کارکردش حسبِ کرده و اعمال پیامبر باشد

در بیانش چقدر شیوائیست                          

باز امشب، شبِ استثنائیست                         

ماه، هم محرم و عاشورائیست

 

نجف و کوفه سیه پوش ز غم بارِ دگر

غیر فریاد ندارد، هوس کارِ دگر

بصره، بغداد، فلوجه وسراسر، عراق

پایمالِ غضبِ لشکرِ خونخوار دگر

بهر نابودیِّ یارانِ امامِ راحل            

هر طرف محکمهء صحرائیست

هیأت منصفهء بی انصاف

حکم آتش زدن خانه و اعدام مرا ؛

به شیاطین داده است

امر فرموده که سر از تن وی دور کنید

مال و دارائیِّ منقول ورا، چور کیند

جرمش اینست که او،

مومن بی وطن برمائیست

راه او، راه حسین است وهمیش        

در دلش، عشق خدا،

در سرش شورِ وَحماسهء عاشورا ئیست

بازآهنگِ شهادت طلبی

بهر وی از طفلی،

بهتر از هر غزل و قصه و هر لالائیست

پسرش را که ببینی دائم

پیروِ خطِ علی است و حسینی باشد

دخترش سر تاپا،

در صفِ فاطمه و زهرائیست

باز امشب، شب استثنائیست 

ماه هم، محرم و عاشورائیست

 

هرطرف توطئه و شور و شر وبیداد است

ملک دل غرق به گرداب وشطِ  افساد است

خوب در دست عمل، خطهء استعمار است

سرخ و زیبا و شگوفا، گل استبداد است

شام، آبستنِ یک بُت شکنِ دیگر نیست

صبح، زایندهء آیندهء صد شدّاد است

نفت، جاریست در ابدانِ سمینِ اعراب

خون همان بس که روان، در بدنِ "گِلعاد" است

امنیت رفته از این باغ، خدایا! مددی   

آشیان، نیز به زیرِ نظرِ صیاد است

نجف و کوفه به خون باز شناور باشد

کربلا شاهدِ هفتاد و دو استشهاد است

سخن از صحنهء پیکار حسین است امروز

خامه از وصفِ گلِ روی بتان، آزاد است

گر ندارد زغمش گریه سراسر عراق 

ز چه تا بصره روان، خونِ دلِ بغداد است

گرندارد زغمش گریه سراسر عراق

این همه آبِ روان چیست که در بغداد است؟

زیرِ امواج، اگر ناله کند دستِ غریق  

باز هم مُهرِ خموشی به لبِ فریاد است،

 

در چنین حال، خدایا! ز چه رو؟

یک گروه در غم و اندیشهء عقبی باشد

عده ای دیگری، پیوسته پیِّ مصلحتِ دنیائیست

شیخ، مشغولِ تماشای خودش

جلوِ شیشهء بشکستهء خودآرائیست

لیک، در رویِ جهان، قسمتِ من       

سالها شد که همان بیکسی و تنهائیست

هرکه مشتی به سرم می کوبد           

اگر از اهل کتاب است ویا بودائیست

باز امشب، شب استثنائیست             

ماه، هم محرم و عاشورائیست

 

آه، یارانِ وفادارِ حسین

بشنوید اینکه مرا،

سخنِ نغزِ از آن خواجهء کرمان، یاد است

وه چه خوش گفته برای من و تو

« پیش صاحب نظران مُلکِ سلیمان باد است

بل، همانست سلیمان که زملک آزاد است

اینکه گویند که بر باد نهاد است جهان

مشنو ای خواجه که تا در نگری برباد است

خاک بغداد به مرگِ خلفاء میگرید                       

ورنه این شطِّ روان چیست که در بغداد است؟

هر زمان، مِهر فلک بر دِگری می افتد      

چه توان کرد که این سفله چنین افتاد است

دل براین پیره زن عشوه گر دهر مبند      

کین، عروسیست که در عقد بسی داماد است

آنکه شداد، در ایوانِ زر افگندی خشت    

خشتِ ایوانِ شه، اکنون ز سرِ شداد است

گر پُر از لالهء سیراب بود، دامنِ کوه      

مرو از راه که آن خونِ دلِ فرهاد است

خیمهء انس مزن بر در این کهنه رباط

که اساسش همه بی حاصل وبی بنیاد است.» (خواجوی کرمانی)

امنیت، عشق، عمل، خواب وخور و نوشیدن

خود نیازیست که زایندهء صد ایجاد است/ هر ضرورت بِنگر، مادرِ صد ایجاد است                   

وه چه نیکوست که سلطانِ ممالک داند

چند تن، داخلِ " ترحیل" ویا " ابعاد" است

گر زنم چنگ، به ریسمانِ خدا پیروزم

در نبردی که میان من و این پهپاد است

نهی از منکر وتشویق به معروف، خوش است

چونکه فرمودهء آن ربِّ " لَبِالمِرصاد" است

ازهمین جاست که از خامهء ناقابلِ من

با زهم شعرِ نَوِی، بهر شما ارشاد است

شاد گردید رقیب، از غمِ من دوش، ولی

شادم از اینکه دلی از غمِ من دلشاد است

درسی از مکتب توحید، در عاشورا است

تا که ظلم و ستم وفتنه و استبداد است

رفت آن یارِ گرامی ز برِ ما، لیکن     

یادش از دل نرود تا که جهان آباد است

 

گرچه در کشور ما، رهبرِ ما

خواب در بسترِ خود ارضائیست

گرچه از دستِ وی و اخوانش

انفجاری سرِ هر منعطف وگولائیست

انتحاری سرِ هر کوچه و هر چهار راهیست

این سرِ کوچه بخون خفتن وسوگ و ماتم

آن سری، شادی و بزمِ خوشی و شهنائیست

این یکی صحنهء سریال و فیلم هندیست

وان دگر، "اکشنِی" از هالیود و کوبائیست

شاید اینها همه از خیرِ سرِ طالبِیِّ و مُلاهیست

گرچه در سایهء این دولت وکابینهء او

امنیت خواب و خیال واهیست

گرچه در داخلِ آن پارلمان

عده ای از وکلا

سرِ ابقا و فراخوانیِّ برخی وزراء

گرمِ شرط بندی و دَو بالائیست

گر چه هرجا همه خونسردی و لاپروائیست

دلِ من خسته از این زندگی و رسوائیست

باز امشب، شبِ استثنائیست 

ماه، هم محرم و عاشورائیست

کربلا شاهد یک منظرهء رویائیست   

بهر دیدارِ چنین منظره ای

گوشها نیز پُر از بینائیست              

وقتی آن یار سخن میراند

در صدایش چقدر گیرائیست

اقتصادِ کلماتش همه در پویائست

در بیانش چقدر شیوائیست                          

باز امشب، شبِ استثنائیست 

ماه، هم محرم و عاشورائیست

     ***********

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 12:11  توسط شفیق احمد ستاک  | 

ایام تموز

         ايام تموز                                            شفیق احمد ستاک – تورنتو

 

گرچه ایامِ تموز است، ولی فصل دلم سرمائیست

همه جا سردی و خونسردی و لاپروائیست

دل من خسته از این زندگی  و رسوائیست

شاید انگیزه اش اینست که  دور از وطن آبائیست

 

این سرِ کوچه بخون خفتن وسوگ و ماتم

آن سری، شادی و بزمِ خوشی و شهنائیست

این یکی صحنهء سریال و فیلم هندیست

وان دگر، "اکشنِی" از هالیود و کوبائیست

 

بزمِ موسیقی پر از خلق و مسجد خالیست

خائنِ پست وزیر است و صادق، جالیست

خامه ها خام وقلم و حامیِّ استعمار است

ذوقها پست و فرومایه و هم بیمار است

زین سبب، شعر من امشب نه کلاسیک، نه هم نیمائیست

 

سگ، شب و روز در آغوشِ پریرویان است

چهارپا بین که سرِ خوانِ بشر مهمان است

لیک، در رویِ جهان، قسمتِ من

سالها شد که همان بیکسی و تنهائیست

هرکه مشتی به سرم می کوبد

اگر از اهل کتاب است ویا بودائیست

بهر نابودیِّ من،

هر طرف محکمهء صحرائیست

هیأت منصفهء بی انصاف

حکم آتش زدن خانه و اعدام مرا

به شیاطین داده است

امر فرموده که سر از تن وی دور کنید

مال و دارائیِّ منقول ورا، چور کیند

جرمش اینست که او،

مومن بی وطن برمائیست

 

شیخِ ما رهبرِ ما،

غرق در نشهء همخوابگی با چند زنِ داخلی و خارجی از خود بیخود

در غم خوردن و نوشیدن و تزئینِ سر و صورت و خودآرائیست

هر کجا تازه جوانیست، میان امت

روز وشب خواب، سرِ بسترِ خودارضائیست

 

های آقایِ رئیس!

میشود اینکه مرا نیز مشاور سازی

"سوپراسکل" بِنمائی و در افشایِ فساد

بیشتر از دِگران وارد و ماهر سازی

گر "الف" در جگرم نیست ولی،

نزد من نیز گذرنامهء کانادائیست

مَسلکِ ویژهء من،

بردنِ آب، سرِ کوتل و سربالائیست

چند سالِ دِگرم تجربه در رشتهء جاسوسی و کارآگاهیست

مقصدم مثلِ صد و چند تنِ دیگرِ دور وپیشت

جمع پول و هوسِ ثروت و اندوختنِ دارائیست

نه غمِ خدمتِ مردم به دلم،

نه هم اندیشهء عمران مجدد دارم

هدف از آمدنم در کشور،

صِرف، پر کردنِ جیب و شکم و منفعتِ دنیائیست

باز هم وعده نمایم که مرا با تو به هر کار

چه پاکیزه چه مردار، سرِ همراهیست

زانکه تعیین من آنجا

نه ز شایستگی و تجربه و کارآئیست

و نه از صدق و وطن دوستی  یا دانائیست

بلکه ناشی ز سرِ مصلحت و قومیت و تابعیتِ غربی و کانادائیست

 

کُلهء پوست بسر،

چپن ابلقِ ابریشمی در شانهء تو

بر لب پیر و جوان قصه و افسانهء تو

طشتِ رسوائی ات، افتاده ز بام،

سرِ هرکوچه و هر چهارراهیست

گرچه قدرت چو زنِ فاحشهء هرجائیست

گرچه این منصبِ تو نیز کمی دعوائیست

بترنگان که زمان رام بکام تو بُوَد

آنچه کم داری فقط یک لقب ومسند شاهنشاهیست

به گمانم که مُیسّر شود این نیز ترا

چونکه دیریست سرِ کاخِ تو و مجلس و کابینهء تو

بارشِ پوند، تومَن، یورو و هم دالرِ آمریکائیست

 

داخل پارلمان،

سر ابقاء وفراخوانی برخی وزراء

عده ای از وکلا،

گرمِ شرط بندی و دَوبالائیست

صرف،  در داخلِ کاخِ تو اگر آرامیست

آنهم آرامش قبل از طوفان،

انفجاری سرِ هر منعطف و گولاهیست

انتحاری سرِ این کوچه و آن چهارراهیست

با چنین وضع در این کشور ویرانهء ما

همه بدبین شده و میگویند:

امنیت خواب و خیال واهیست

شاید این نیز، ز خیراتِ سرِ طالبی و ملاهیست

 

مافیای زر و زور،

روز وشبِ در صددِ غصبِ زمین است اینجا

دشمن از چهارطرف،

باز آماده و در حالِ کمین است اینجا

رشتهء و حدتِ مان بگسسته

جادهء کار وتجارت و بسته

بیشتر، داد وستد

با جهانِ خارج

نه ز راه خشکی، بلکه از راه هواپیمائیست

کشورِ مصرفی و ملتِ استهلاکی

مال و جنسي كه به ميهن آید

یا ز پاکستان است

یا که ایرانی و یا چینائیست

اقتصادی که نه در مرحلهء پویائیست

افتضاحی که کنون شاهد آن،

شعبهء مالیه ودارائیست

 

یادم آمد که بگویم به تو آقای وزیر

پول اندوخته در بانک که در داخل و خارجِ داری

نه ز رشوت وَ نَه از سرقتِ بیت المال است

مثلِ شیر مادر،

به تو اینها همگی حلّال است

نیمِ این گنج که از بهر تو باد آورده

ناشی از خلطِ حسابات و چندین غلطِ املائیست

نیمِ دیگر شاید،

حاصلِ زحمتِ چند سالهء دانشگاهیست

زانکه مغزِ تو و امثال خودت، طلائیست

سیمایِ تو بظاهر چقدر معصوم است

در صدایت چقدر گیرائیست!

بهرِ دیدار غریقی که صدایش ناید

گوشهای تو پُر از بینائیست

در بیانت چقدر شیوائیست

از زبانِ تو همه شهدِ بلاغت جاریست

حرفهایِ دِگران، پوچی و بی معنائیست

ورنه بینِ تو و " لودین" ز کجا دشمنیِّ آبائیست

این که او کرده سر آغازِ حساب

از حسابِ تو ودارائی منقول شما

میتوان گفت که در حقِ تو یک بیراهیست

چه توان داشت توقع،

زنظامی که روان در فلکِ گمراهیست

آه از دستِ نظامی که روان در فلکِ گمراهیست

   ****************

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 17:21  توسط شفیق احمد ستاک  | 

چند شعر دیگر

 

 بار کج به منزل نمی رسد

 احمق به اوج ِ علم وفضائل نمی رسد

هر کِشتیِّی شکسته، به ساحل نمی رسد

 ناکس به پرورش نشود مردِ روزگار              

در خاک ِ شوره، تخم به حاصل نمی رسد

 آهی که از درون دل پاک برنخاست               

هرگز به گوش مالک ِ هر دل نمیرسد

 پيوسته در سفر بٌوَد اين کاروان عمر              

اما به کوی ِ دلبر ِ راحــل نمی رسد

 ما را زغمزه کُشت به اميدِ وصل خویش                   

اين دست هم، به دامن ِ قاتل نمی رسد

  بر بام خائنین، همه آهن گرفته شد                 

بربام صدق ِ ماست، که کاه گِل نمیرسد

 مجنون صفت به دامن صحرا نشسته ام                       

لیلای عشق من، سر ِمَحمِل نمیرسد

 با عاقلان بساز که در بزم اين جهان              

خيری ترا ز آدم ِ جاهــل نمی رسد

 از کجروی زمانه  بپرهيز وراست باش                       

چون بار ِ کج، هميشه به منزل نمی رسد

 ای خواجه کاخ کبر وغرور تو نزد يار                       

بر گرد و خاکِ کلبهء سائل نمی رسد

 از راه حق تو روی مگردان جان من              

چون صلح پايدار، ز باطل نمی رسد

 صد جست وخیزِ بوالهوسان، در هوای عشق

هرگز به یک طپیدن ِ بسمل نمی رسد

 با اين دماغِ خسته چه سازم که سـالها             

بر فهم و درک وحل مسـائل نمی رسد

 "ستاک" صد سروده وابياتِ نغـز تو              

بر پای يک قصيـدهء بيدل نمی رسد

  shafiqsetak@gmail.co

« از اوج ِ قهرمانی تا قعرِناتوانی»

 

اگر دوش از فراقش،

اندکی با باده وساغر نمیگفتم، چه میگفتم؟

اگرآن سرو رعنا را،

شکوه ِ قامتِ تندیسی از زیبا ترین مرمر نمیگفتم، چه میگفتم؟

وهرجا، از تمام خوبرویان وصف او را،

خوب وزیباتر نمیگفتم، چه میگفتم؟

و او را بازهم،

فرزندِ نازِ بهترین مادر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

بگوش کودکِ نوپای ِ فکرِ بکرِ یارِ خویش،

جای قصه های پوچ ِ بادآورده وجعلی،

اگر از داستان قهرمانی های آن رهبر نمی گفتم، چه میگفتم؟

وباز او را وقار وآبرو وعزتِ سنگر نمی گفتم، چه میگفتم؟

حضورش را بباغ آزمون سرسپاری،

خارِ چشم ِ دشمن کافر نمیگفتم، چه میگفتم؟

وباز آن ضربهء شمشیر دستش را،

بسان ِ ذوالفقارِ فاتح خیبر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

سپس، وقت ِ صف آرایی،

به میدان دفاع از عشق وآزادی

اگراو را به تنهایی، ز ایمان قوی،

انگیزهء خوبی، برای قوتِ لشکر نمیگفتم، چه میگفتم؟

اگر رختِ سفر بربست آخر از میان ما ودیگر بر نمیگردد

ولی من این سفر را،

بازیِّ تقدیر وخیر وشر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

وپس از انفجارِ کتلهء خورشیدِ تابانش،

وجودِ خویشتن را کهکشان ِ سرد وتاریکی،

بدون ِ کوکب واختر نمیگفتم، چه میگفتم؟

کنون اندرغیابش، سرزمین ِ سبز وزیبای خراسان را،

نماد ِ خانه ای متروکه وبیدر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

اگر آن اشعهء زرین خورشیدِ جهادش را،

علیه بادهای تند وسردِ استخوان سوزی

که از سوی شمال ِ کشورم، چند اسپه می تازید،

وهر سو، دست کشتار وتجاوز سخت می یازید،

دلیلی، بر سقوطِ کاخ ِ برجا مانده از قیصر نمیگفتم، چه میگفتم

وهم ایمان او را عاملی در راه پیروزی،

علیه ارتش احمر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

سپس، صبر وصمودش را،

 که چون سدِّ سکندر پیشروی ِ بادهای گرم وسوزان ِ جنوب ایستاد،

شکوه دورهء تاریخ ِ اینکشور نمیگفتم، چه میگفتم؟

اگر دل را که هردم، ازغم ِ هجر وفراقش سخت میسوزد،

چو کانون ِ گدازِ هر سپندِ بهترین مجمر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

وای مدهوش ِ چندین روزهء قدرت!

ترا گر مارشال ِ تنبل خوابیده در بستر نمیگفتم، چه میگفتم؟

به تعبیرِ دگر، وصفِ تو وچندین نفر از دوستانت را،

چو مسحورِ روان، دنبال ِ اسپ و زیور وقصر وزن ودالر نمیگفتم، چه میگفتم؟

وهم آسوده درپهلوی یاران ِ پری پیکر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

اگر من هم رئیسی یا وزیری بودم آنجا،

باز از روی تمـّلُق ، چون بلی گویان دیگر،

پشتِ میزِ هر نشست ومجلس شورای ملی

یا بطورِ آنی یا هم در لباس ِ حرف ِِ قانونی،

سرودی را به مدح ِ کرزی واتمر نمیگفتم، چه میگفتم؟

وهم در صحنهء تمثیل ِ قدرت،

نقش ایفا کردهء هر چشم ِ گریان ولبِ خندان او را،

شاهکارِ بهترین " اکتر" نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

اگر بیجا مرا زد یک لگد چون بَغْـل ِ خود خواه ولجوج وخیره سر،

در عصر امروزی،

یکی آدم نما وجاعل دین،

جاهل از اصل تفکُّربا تدبُّر یا تعـقـّل با تأمُّـل،

بر سرش اندیشهء خام تغافل ازمرامِ مذهب وآئین ِانساز ادیان سماوی،

گوئی از دروازهء رمّان تغییر زمان،

از دورهء سنگ حجر، برگشته در عهد سفر سوی قمر،

پس یک چنین بوزینهء انسان نمای زشت وکودن را

اگر فرزندِ نامشروع ِ پیوندِ حرام ونادرستی،

بین ِ اسپ وخر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

وآن اهریمن ِ شیطان صفت، فرزندِ نامیمون ِ میمون را،

که " حرث ونسل" را یکسان به آتش میکشد

پیوسته در جریان تاریخش،

اگر مِصداق خوبی، از کلام ِ خالق ِ اکبر نمیگفتم چه میگفتم؟

نه پابندی به پیمانی، نه شفقت بهر انسانی،

همی ترسد ز طفلی کو ندارد لقمهء نانی،

مگر دارد برای حفظ خود، سنگی، فلخمانی،

چنین موجودِ زشت وکینه توزی را،

نمادِ قاتل ِ بیرحم و ویرانگر نمیگفتم، چه میگفتم؟

 

اگر این خادمان خودفروش ِ آبروی ِ دین ودنیا را

که عمری خورده وخوابیده، در قطر کمرافزوده می آیند

واز هفت پشت خود بر کرسیِّ قدرت،

سرا پا پُرگل وآسوده می آیند

نه آذان شنیدن نزد ایشان است ونه چشمی به دیدن،

زین سبب، این رهبران بی مروّت را،

اگر اصنام ِ لال وگنگ وکور وکر نمیگفتم، چه میگفتم؟

نه از یاران ِ ابراهیم،

که درهم می شکست بتهای دوران را،

ولی، از پیروان ِ مکتب ِ آذر نمیگفتم، چه میگفتم؟

ویا پوشیدگان ِ دامن و پیراهن وچادر نمیگفتم، چه میگفتم؟

ودر فرجام،

درشبهای سرد وپرسکوتِ سرزمین دوری از یار ودیار خویش

ز درد و ناله و رنج ِ قلم، باری

بگوش ِکاغذ ودفتر نمیگفتم، چه میگفتم؟

  

 

« باغبانیِّ عمر »

 گهی چو ابرِ بهارِ سخا و جُودم من

گهی به مثل ِ صدف، مُمسک و حسودم من

 گهی ز فرطِ  گنهکاری در سقوط ونزول

گهی ز کثرتِ تقوی، در صعودم من

 گهی چو شلعهء آتش، به اوج ِ کبر وغرور

 گهی چو قطره سرِخاک، در سجودم من

 گهی چو صوتِ بدِ مطربِ بدآوازی

گهی به گوش ِعزیزان، گل ِ سرودم من

 گهی چو دودِ دل ِ شاخه های بی حاصل

گهی چو عطرِ خوش ِ خمچه های عودم من

 گهی زکج منشی مایهء تبهکاری

گهی چو جوهرِ نیکی، به هر وجودم من

 برغم کوشش ِ بسیار، این ندانستم

قماش ِ بافته ای، از چه تار وپودم من؟

 گهی چو ماء کثیفی، سِتاده در یکجا

گهی چو آب روان وصفای رودم من

 گهی چو واژه دشنام زشت وناموزون(1)

گهی برای زبان، بهترین درودم من

 گهی بنای خوش ِ اقتصاد اسلامی

گهی اساس ِ بنوکِ ربا وسودم من

 مرا چو پایه وتهداب، ُسست ولرزان است

بنابراین، همه در حالتِ رکودم من (2)

 اگرچه زشتم اگر بد، همین بس است مرا

در آستان کسی جز تو سر نسودم من

 «ستاک» شکوه ندارم، ز باغبانیِّ عمر

هرآنچه کِشت نمودم، همان درودم من

                ********

 

 (1) دراین ببیت، ترکیب " دشنام زشت" در خور تأمل است. از یک سو، میتوان آنرا « دشنام ِ زشت وناموزون» خواند و از سوی دیگر، میشود " دشنام" را حین قرائت شعر، ساکن ساخت که با در نظرداشت آن، بایست کلمهء " زشت" را با لفظ بعدی " ناموزون" پیوست داد؛ یعنی:

"گهی چو واژهء دشنام، زشت وناموزون" که در هردو صورت معنای درستی را ارائه خواهد کرد.

 

(2)  بیت فوق الذکر را اینچنین نیز میتوان نوشت:

مرا چو مقصد ومنظور، نفع چند تن است

برغم ظاهر آرام، در رکودم من


به قلم: شفیق احمد ستاک
shafiqsetak@gmail.com
یادِ یار
باز سالروز شهادت تو فرا میرسد. قلم در دست گرفته ام تا پیرامون ویژه گیهای شخصیت برجسته ات، چیزی بنویسم. قطار اندیشه وفهم قاصر من در سراشیب عجز وناتوانی سرنگون میشود وسعی خرد مبدل به جنون. قلم در میان انگشتانم می لرزد. انگار این مخلوق با عظمت که دانش وخلاقیت نویسندگی را از خالق جهانیان آموخته است، نمیخواهد مرا در راستای تحریر چند سطری در رابطه با سالروز شهادت تو، کمک کند.
شاید تقصیر ازمن است که توانائی نوشتن را ندارم، نه از قلم؛ زیرا قلم سرنوشت همه را به امر پروردگار، قبلاً رقم زده است. آری، قلمی که از روز ازل تقدیر ترا تحریر کرد وچهرهء اعمال وافعال ترا تا آنروز که در " خواجه بهاءالدین" جام شهادت نوشیدی و روحت به لقای خالق قلم عروج نمود، به تصویر کشید.
آنگاه که در عالم خیال، در میان صنوبرهای خوشبو وسروهای بلند کوهسار، قامت بلند ابعاد شخصیت ترا به تماشا می نشینم، ستاره وماه وکهکشانها درترانهء روح من، بهم می آمیزند. باز بیاد می آورم که تو در زندگی دنیوی وسرمایه فکر نمیکردی. بنابرین، افکار بزرگ وپدیده های تازه ای را که در افق پدیدار می شدند، شناسائی نموده واز آنها استقبال مینمودی. بیاد میآورم که چگونه شور وطن پرستی را در سینهء حقیرترین افراد پرورانیده وچهرهء افکار وکردار آنانرا با زیور اهداف والای جهاد ومقاومت آراسته می نمودی وشاهکار خداوند هنر آفرین را برخ چشم آدم میکشیدی.
مخالفت تو با زیر دستان اکثراً متمم وتکمیل کنندهء امور وفعالیتهای روزمرهء زندگی بود؛ مثل مخالفتی که میان قطب مثبت ومنفی یک مدار الکتریکی وجود دارد که بدون آنها جریان برق وجود نخواهد داشت.
هنگامیکه در زیر سایهء روحپرور درختان توت، با وقار وابهت در کنار رودخانهء پنجشیر تنها نشسته وآبهای لغزان را تماشا مینمودی که بر سنگها فائق می آمدند، عزمت تا اوج عظمت پرواز میکرد. حضورت در آن عزلتگاه لذت وشکوه خاصی میبخشید. اما دریغ وافسوس که تو رفتی وآن دریای بی ریا در سوگ تو تا هنوز در پای درختان همچنان به گریستن ادامه میدهد. آری یک نسل جانشین نسل دیگری میشود، ولی همیشه زمین پابرجاست. اگر زمستان در راه است، بهار نیز نمیتواند چندان دور باشد.
میگویند: رّمان " کلبهء عمو تام" اثر خانم " هاریت بیچر استو" نوسیندهء آمریکائی، تاثیر بزرگی درجهان داشت. بخصوص در آلمان که اهالی برلین غربی یک خیابان را " کلبهء عمو تام" میخوانند وجاده های دیگر شهر را بنام قهرمانان جدید خویش مسمی کرده اند.
میگویم: ارزش آنرا دارد تا آلمانها یکی از خیابانهای برلین را امروز بنام تو ای مسعود مسمَّی نمایند، زیرا تو فاتح جنگ سرد بودی وفرو ریختن دیوار برلین وشکست کمونیزم که منجر به وحدت دو آلمان شرق وغرب شد، با تلاش، مبارزه، جهاد ومقاومت دلیرانهء تو وملت نجیب افغانستان ارتباط تنگاتنگ وپیوند ناگسستنی داشت.
آه وافسوس که تو رفتی ویاد حماسه ها وقهرمانی هایت در اذهان ما باقیست. درحالیکه تصویر مردان بزرگ پس از گذشت زمان محدودی در خاطر انسانها رنگ میبازد، این چهره وتصویر توست که تا هنوز در پردهء خاطر من ودوستدارانت زنده ومشهود است.
اکنون که باز سالروز شهادت تو فرا رسیده است، چیزی جز این پارچه شعر ناقابل ندارم که هدیهء خاک قدمت نمایم. میدانم که این نظم ناموزون، نمیتواند عظمت وشکوه عزم راسخ تو را در این بزم، به تصویر بکشد.



از: شفیق احمد "ستاک"

فراق یار

تو رفتی وغمت در خانهء دل باز مهمان است

تو رفتی و دوچشمم از فراقت باز گریان است

تو بودی با من و دنیا پر از باغ وبهاران بود

بصحرای دلم از ابر رحمت، آب باران بود

تو رفتی و فضا آلوده وتاریک وتفتان است

بدنبالش همان پائیز زرد و برگ ریزان است

تو بودی با من وکاخ امید من چراغان بود

نظر بر سوی یک آیندهء روشن چه آسان بود

تو رفتی و دل دانای من یکباره نادان شد

بدست دیو آز وحرص نفس خود گروگان شد

تو بودی با من واعمال من بر وفق قرآن بود

نماد خوبی از اخلاق یک فرد مسلمان بود
*************************

تو بودی با من وبود ازوجود تو وجود من

غروب خوب و زیبا داشت، هر شام کبود من

به همراه تو در نقصان هویدا بود سود من

حذر میکرد از من هر زمان خصم حسود من

هزاران شکل و معنی داشت هر شعر وسرود من

نوای عشق وحدت می سرود هر تار وپود من

تواضع وخشوع پر بود در سبک سجود من

پر از تأثیر ولذت بود، هر ذکر ودرود من

کلام پاک ایزد بود، هردم رهنمود من

صداقت موج میزد روی دریای وعود من

تو رفتی وطراوت رفت از ملک وجود من

ببازار سیاست عرضه شد، بود ونبود من
************************

تو بودی با من و روز وشب من با سعادت بود

فضای خانه ام، آکنده از عطر عبادت بود

بباغ زندگانی هر زمان باران رحمت بود

بیابان با حضورت سبز همچون باغ جنت بود

به من هر کرده و حرف تو سرمشق وهدایت بود

غم ورنج جهان اندر کنارت جمله فرحت بود

میان دوستان هر لحظه شوق صلح وحدت بود

جهان با جمله تلخی وفریبش پر ز لذت بود

جدا مال من وتو هرزمان از مال ملت بود

روان هر راهرو این راه، در راه اخوت بود

برای دشمنی کو پای تا سر از شماطت بود

جوابت مایهء اخلاق زیبا ونجابت بود

تو رفتی از کنار ما وآن عصر ِ طلائی رفت

خصومت آمد و آن راه ورسم ِ آشنائی رفت
**************************

تو رفتی وجهاد خویش را بفروختند یاران

مرام ومقصد وبرگِ هدف را سوختند یاران

کمی هم آتش ِ کبر وهوس افروختند یاران

لب نفس ملامتگر، گمانم دوختند یاران

به خود از خون ملت، ثروتی اندوختند یاران

ندانم از کجا این شیوه را آموختند یاران

تو بودی در مجالس صحبت از نصر وشهادت بود

کسی کمتر به فکر جمع مال وپول وثروت بود
****************************

تو رفتی ونیم مایوس چون دست خدا باماست

طریق سنت و هر رهنمود مصطفی با ماست

ز دشمن کی هراسم با وجود قلت نیرو

چو ایمان بر خدای پاک و ذات کبریا با ماست

تو رفتی و بها وحق خون پاکت از یکسو

ز سوئی هر دعای چهار یار با صفا با ماست

نگردم پست چون بنگاله دائم خانهء سیلاب

که چوب وسنگ وخاکِ قلًٌه های آسیا با ماست

اگر بیگانگان لشکر ز استنساخ میسازند

دعاء ونالهء صدها یتیم بیگناه با ماست
*************************

تو رفتی، نام پاکت شهرهء روی جهان بادا

« دل سنگ زمان زین پس بخاکت مهربان بادا

بباغ دوستانت باد نوروزی وزان بادا

عدوی تو اسیر پنجهء باد خزان بادا

الهی از حریم خاک تو ای نور چشم من

 بریده دست خون آلودهء اهریمنان بادا

 نفاق ونام نفرت بار جنگ وکشتن انسان

الهی دور از سر تاسر افغانستان بادا »

الهی جایگـــــــاه هر شـــهید امت اسلام

به لطف ومهر واحسانت، بهشت جاودان بادا.


شفیق احمد ستاک

shafiqsetak@gmail.com

 در آســـمان خیالت ســتاره پیـــدا کن

به برق ِ یک نگه ات، ماه  ِ پاره پیداکن

 هزار حجّت ِ وحدانیت دراین هستیست

مکان سجدهء خود بی مناره پیدا کن

 مشو امیرهء نازی، به پهنهء گیتی

بیا و همّت ِ شاه سواره پیدا کن

  طلای سرخ، به الماس  ِ آب ِ دیده بشوی

به گوش ِچشم ِ دلت، گوشواره پیدا کن

 هزار سال تو سرمشق این جهان بودی

مقام رهبری، در این هزاره پیدا کن

 به زورِ ناخن ِ سرسخت و کوشش پیهم

زلال را ز دل ِ سنگِ خاره پیدا کن

 جمال یار عیان است، در وجودِ خودت

به دل، تو قوت و تابِ نظاره پیدا کن

 منم فسرده تنی مردهء دو صد ساله

ز روح بوسه مرا هم دوباره پیدا کن

 ای آنکه تازه بدوران رسیده یی امروز

کمی مروَّت و رسم ِ گذاره پیدا کن

 به حال ِ زارِ غریبان ِ این وطن روزی

تو ای سیاسیِّی من، راه وچاره پیدا کن

 بس است، بستن ِ گردن، به کرّواتِ غرور

سری، برون ز گریبان ِ پاره پیدا کن

 برای سیر و " کروزِ" خودت به داخل شهر

به پشتِ " سیتِ کروزنگ" قواره پیدا کن

 برنج ِ کمکِ بنگاله، تا به کی گیری؟

توان ِ مصرف وتولیدِ " باره" پیدا کن

 شکن تو قالب ِ تقلیدِ دیگران، امروز

علاج کارِ خود، از استخاره پیدا کن

 بیا و مرهم و داروی ِ درد ورنج ِ وطن

ز لفظ وآیهء این سی سپاره پیدا کن

 به بحرخاطر آزردهء فراق ِ دلم

ز لطف ومهرِ وصالت، کناره پیدا کن

  " ستاک" سبک ِ سرایش، به سادگی تا کی؟

کمی مجاز و کمی، استعاره پیدا کن

 

(تورانتو، نوزدهم حمل 1387)

 


زیورِ دل

 

به سرِ خويشتن از نخل ِ وَرَع، سايه کُنَم

ترک ِ هر خواستهء نفس ِ فرومايه کنم

 سينهء دخترِ َرز، شيرِ خباثت دارد

حذر از پرورش ِ زشتِ چنين، دايه کنم

 هوس وحرص قبيح است به توفيق خدا

بيش از ين خواب نه در بسترِ اين لايه کنم

 به رُخ از سجده واز آب طهارت همه عُمر

به دل از ذکرِ خدا، زيور وپيرايه کنم

 تا شوم لايقِ ديدارِ تو در رستاخيز

چشمِ بد دور ز دوشيزهء همسايه کنم

 " قـُل هُوَاللهُ أحَد" واصفِ  معبودِ من است

روز وشب صرفِ عملکردِ همين آيه کنم

 تا که اسلام بُوَد فلسفه وآئينم

ترکِ هر مکتبِ بی منطق وبی پايه کنم

 نفس ِ بد، گر بنمايد همه جا تعقيبم

در دلِ خاک سيه، سایهء اين سايه کنم

 پرِ پرواز ندارم که بسويت آيم

يا برون خويش ازين گـُـنبدِ بی پايه کنم

 با وجوديکه بُوَد دورنما دهشتزا

خامه آزاد، زهر ذوق ِ فرومايه کنم

 از زرِ صبر وصلاة بهرِ فلاح دل خويش

بـِه که درهردوجهان توشه وسرمايه کنم

 گردهد عمر مرا فرصت کاری " ستاک"

دل وجان در گِرَوِ يارِگرانمايه کنم

--------------------------------------------

ریسمان دانش

شفیق احمد " ستاک"

shafiqsetak@gmail.com

از ریسمان دانش، گیری دو دسته بهتر            

وز شرِّ بیسوادی ، هر لحظه رسته بهتر

 آن لب که ناید از وی، ذکری زخیرِ جانان        

در محفل ِ ادیبان، خاموش وبسته بهتر

 دستی که مِی ندارد، خیری برای مردم            

بر دوش ِهر که باشد، آری شکسته بهتر

 آنکس که دعوتی را، اعطا کند به مِنَّت                        

درب ِ سخاوتِ وی، مقفول وبسته بهتر

 بر عنصرِ تعـُّصـب، دیگر مده شتابی              

هر ذرهء خباثت، در بین هسته بهتر

 قوم وقبیله  تا شد، انگیزهء محبت                   

این رشتهء قرابت، از هم گسسته بهتر

 در باغ وحدتِ ما، هان ای رقیب نادان            

نخل ِ تحَجُّرِ تو، خشک ونرسته بهتر

 از دست واحد اینجا، هرگز صدا نخیزد                       

بر فرق ِ دشمن خود، کوبی دو دسته بهتر

 در بحر خشم ونفرت، واقف نمی توان بود       

موج ِ غضب چو آید، حالِ ِ نشسته بهتر

 این پیره زال دنیا، با کس وفا ندارد                

زینسان نظر بسویش، با چشم ِ بسته بهتر

 در آسمان عشقش، پرواز  ُپرخطر شد            

ای مرغ ِ دل برایت، بال ِ شکسته بهتر

 " ستاک" جان وتن را، افسرده در وصالش      

آغاز این سفر شد، با پای خسته بهتر

 *********

شفیق احمد ستاک- تورنتو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 13:47  توسط شفیق احمد ستاک  | 

پارسی

شفیق احمد ستاک

shafiqsetak@gmail.com

مِـهرِ زبان  

 زنده بُوَد عشق تو، در دل ِ ما پارسی

سبز بوَد هر گـُـلت، از گِل ِما پارسی

 قامتِ سرو ِ ترا، ساخته گویندگان

در دل ِ باغ ِ زمان، سبز و رسا پارسی

 شاخهء سبز دری، لهجهء خوبِ هری

بر تو فزونی دهد، رنگ و ادا پارسی

 نثر تو باشد همیش، لوء لوء منثور ما

چشمهء شعر تو است، آبِ بقا پارسی

 رابعه و رودکی، مولوی وبیدل است

 درسفرِ عشق ِ تو، همرهء ما پارسی

 زینت اردو توئی، همدم ِ پشتو  توئی

چون گل ِ خوشبو توئی، درهمه جا پارسی

 بادِ تو آرَد به ما، بوی خوش ِ مولیان

ابرِ تو بارد همیش، صلح وصفا پارسی

 با همه این سادگی، با همه افتادگی

برده یی ما را ز خویش، تا به کجا پارسی!

 تا که متاع زبان، هست به سوق ِ زمان

کم نشود هیچگاه، از تو بها پارسی

 در رهء کوبیدنت، توطئهء دشمنان

 صورت ِ بوزینه ایست، روی هوا پارسی *

 دشمن دون را بگوی، هر چه که خواهی بگو

پارس ِ سگان نشکند، قدرِ گدا پارسی

 کوکب ِ اقبال ِ تو، سِند چه مشهور کرد

هند ز سبک ِ تو گشت، زیبِ نساء پارسی

 طوسی ز نظم ِ تو کرد، کاخ سخن را بلند

تا که نیابد گزند، زآب وهوا پارسی

 حافظ شیرازی ات، با غزل خون ِ دل

دستِ عروس ِ ترا، کرده حنا پارسی

 وز گل ِ نثر تو کرد، سعدی یکی گلسِتان

تا که بپاشد از آن، بر سر ما پارسی

 گرچه ز خاکِ وطن، دور شدم واکنون

لیک نگردیده ام، از تو جدا پارسی

 تا که بُـوَد آسمان، بر سرِ کون ومکان

از تو حفاظت کناد، دست خدا پارسی

    ******              

         بیت فوق الذکر را میتوان اینچنین نیز نگاشت:

 در رهء کوبیدنت، توطئهء دشمن است

خانه ای در روی آب، نقش ِ هوا پارسی

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:33  توسط شفیق احمد ستاک  | 

جام جم

" جامِ جم"

                شفیق احمد ستاک - تورنتو

بهر دیدارِ رُخش، هر صبحدم گُل میکنم

از سر شب تا سحر، صد جامِ جم گل میکنم

در زمستانِ حیاتِ خویش می میرم ولی

در بهارِ آرزوها، از عدم گل میکنم

از ریاضِ زندگی تا یک نفَس قد می کشم (1)

صد کمان افتادگی، با پشتِ خم گل میکنم

هر چه میراند مرا، از خود نگارِ نازنین

زیر پایش باز چون نقشِ قدم گل میکنم

ساز هستی میزنم، هر دَم در این دنیا، ولی

هر نفس، هر لحظه، آهنگِ عدم گل میکنم

بذر شادی می فِشانم، در زمینِ زندگی

در مقابل از چه رُو، حُزن و اَلم گل میکنم؟

با همه سیرابی و سعی و تلاشِ خویشتن

بی نسیمِ لطفِ او، بنگر چه کم گل میکنم!

گرچه دانم از عدالت سبزباشد باغِ دل

لیک هر جا میروم، ظلم وستم گل میکنم

از سر جهل وتعصب، در هوای انتحار

در دیار خویش بنگر، مثلِ بَم گل میکنم

مومنِ یکتا پرستم، لیک بهر جاه و مال

همچو هندو، هر زمان، پیشِ صنم گل میکنم

تاکنم تفسیر قرآن، بر هوایِ خویشتن

گاه، واوِ عطف، گه، واوِ قسم گل میکنم

گر شود معمورهء دل، پاک از کین و رِیا

در درون سینه، صد دیر و حرم گل میکنم

همچو شبنم، بر گلِ رویِ گلِ گلگونِ یار

سالها شد، با دوچشمِ پُر ز نَم گل میکنم

با وجودِ زیستن در غرب و بُلدانِ عرب (2)

هر کجا پا می نهم، نسلِ عجم گل میکنم

در میانِ باغِ اوراقِ زبانِ پارسی

با سرودی، هر زمان، صدها قلم گل میکنم

بهر اعراب جمالش، در زبانِ عاشقی

گاه گاه، زیر و زَبَر، گاه، پیش و ضَمّ گل میکنم

از تواضع پیش پایِ دلبرِ محبوبِ خویش

مثل گردِ خانه اش، روی گـِلم گل میکنم

در امید انتظارِ نوبهار وصلِ او

از خوشی هر صبحدم، سر تا قدم گل میکنم

از خزانِ این حوادث، کس نمی داند "ستاک"

کی شوم پرپر به باغ و یا چه دَم گل میکنم

                 ******

گزینه های دیگری، برای چند بیت بالا:

(1)   از زمینِ زندگی، یک سَهم تا قد میکشم

صد کمان افتادگی، با پشت خم گل میکنم

 

(2)   با وجودِ زیستن در ملک اغیار وعرب

    هرکجا پا می نهم، نسلِ عجم گل میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:49  توسط شفیق احمد ستاک  | 

بهار

از: شفیق احمد ستاک   shafiqsetak@gmail.com   

    بهار

گرچه دنیا همه در دستِ تتار است اینجا

باز یکبارِ دِگر، فصلِ بهار است اینجا

لاله مست از میِ بارانِ بهاری باشد

نرگس از دیدنِ آن، سخت  خمار است اینجا

نافِ آهو به چمن، مشکِ ختن عرضه کند

شیر در بیشه روان، پشتِ شکار است اینجا

نحل، در دشت و دمن، شیرهء گل می جوید

مور، از خانه  برون، در پی کار است اینجا

موجی از یاسمن و سنبل و سوسن در باغ

دشت هم شاهدِ صد نقش و نگار است اینجا

آسمان، منبعِ الماسک و رعد و برق است

ابر هم، نرگسِ صد گریهء زار است اینجا

سالِ نو آمد و باز این دلِ بیچارهء من

دور از خانه و از شهر و دیار است اینجا

نوبهار است و لی میهنِ آبائیِّ ما

صحنهء کشمکشِ " سام" و " تزار" است اینجا

باز در جنگل سرسبز بهاران امروز

نقشِ شیران همه، در دستِ حمار است اینجا

خائنان در پیِّ ِ کتمانِ حقائق باشند

بر سر و صورتِ تاریخ غبار است اینجا

رهبران دِگران، در پی کار وعمل اند

بر لبِ رهبر ما، صرف شعار است اینجا

لشکرِ دهشت و ارعاب به پشتِ درِ  ما

باز آماده و در نظم و قطار است اینجا

مغزها بار دِگر زین وطنِ خسته و زار

از بدِ حادثه، در حالِ فرار است اینجا

سرِ آیندهء ما  باز در این فصل بهار

مافیا یکسره مشغول قمار است اینجا

آتش وعدهء اغیار بسوزد، به زمین

دیگ در شاخه ای، در قیلِ چنار است اینجا

ریش بر صورت و عمامه به سر، شیخ ولی

آستینِ چپنش، خانهء مار است اینجا

نوبهار است، دل و نبضِ طبیعت آرام

به دلِ ماست که نِه صبر و قرار است اینجا

گرچه اینجا همه سرسبز و قشنگست، اما

نَه شقایق، نه گلِ سرخِ مزار است اینجا          

باز ماهوارهء آوارهء اشعارِ  "ستاک"       

خارج از خدمت و بیرون ز مدار است اینجا

                 ********

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 17:43  توسط شفیق احمد ستاک  | 

لذت دنیا- شعری در وصف مادر

                              لذت دنیا                                    شفیق احمد ستاک – تورانتو

برای عده ای، دنیا بجز اسپ وسوار و زیور و قصر و زن و دالر نمی باشد

برای عده ای دیگر، جهان جز جان سپاری وفدارکاری و مردن،

در رهء عشقِ وطن در داخل سنگر نمیباشد

برای عده ای هم راحت گیتی،

بغیر از خوردن و افزودنِ بیجا به قطر اِشکم و خوابِ سرِ بستر نمی باشد

برای برخی دیگر،

این جهان جز میگساری و نشستن در کنار ماه رویانِ پری پیکر نمی باشد

برای مردمی هم لذت دنیا،

بغیر از جنگ و آتش سوزی و ویرانی و کشتار وبمباران ملتهای نادار و مُبدَّل کردنِ شهر ودیار دیگران در ظرف چند روزی، به خاکستر نمی باشد

برای عده ای هم راحتِ گیتی،

بجز بنشستنِ دائم بر روی کرسیِّ قدرت و صادر کردن فرمان و دیکتاتوری مطلق چو "ستالین" و یا "هیتلر" نمی باشد

برای مردمی هم لذت و عیشِ جهان،

جز کمکِ دائم به ناداران و محتاجان و اطفالِ یتیم و بیوه زنهایی که میخوابند زیرِ خیمه و چادر نمی باشد

بلی، اینجا در این دنیای فانی، هرکسی سقفی بسر، یاری ببر ، قفلی بدر دارد

و امیدی بدل از زندگی در سایهء آرامش وصلح وصفا در شهرِ رویاهای زرین و سفر در امتداد جادهء هموار و عاری از خطر دارد

ولی درچشمِ من آسایش گیتی،

بجز یک لحظه سامان کردنِ آن خواب نازِ کودکی، در دامنِ مادر نمی باشد

وهم حین جوانی، در زمان ترکِ منزل،

هیچ چیزی بهتر از بوسیدنِ دستانِ این موجودِ پاکِ خالقِ اکبر نمی باشد

و اینرا باز هم تکرار میگویم:

که در دنیا و ما فیها، برایم هیچ چیزی بعدِ الله  و رسولش، بهتر از حُبِّ وطن،

با عشقِ پاک و صاف و بی آلایشِ مادر نمیباشد

 

تو ای زن! ایکه با مادر شدن، هر لحظه ای، آینده می سازی

و با پروردنِ فرزند، در طول قرون و سدَه ها،

سیرِ جهان وزندگی را تا قیامت، جاریّ و پاینده میسازی

و اندر آسمان عشق و زیبائی، هزاران اخترِ تابنده میسازی

و با  رنج و مشقت ملتی بر خویشتن بالنده میسازی

از اینرو، باز هم تاکید میدارم که در رویِ زمین و از میانِ جمله مخلوقات،

چیزی از تو زیباتر نمیباشد.

تو چون اندر سرشتِ خویشتن پاک ونجیبی،

پس دلیل پاکی و تقدیسِ تو ای مادرِ جان پرورِ من،

هیچگاه محتاجِ فرمانی که صادر میشود، از جانب حُکّام دکتاتور،

یا هم ناشی از اجماع و فتوائی که بیرون می برآید، از دهانِ عالمانِ جامعِ ازهر نمی باشد.

و در فرجام، درهرجا که باشم، نظم و نثر وحرف وگفتار ادیبان،

یا که اشعارِ هزاران شاعر شیرین سخن، هرگز برایم،

بهتر از شعری به وصفِ هر زن و دوشیزهء پاکیزه ای که از طریق ازدواج و راه مشروع میشود مادر، نمی باشد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 15:31  توسط شفیق احمد ستاک  |