چند شعر دیگر
بار کج به منزل نمی رسد
احمق به اوج ِ علم وفضائل نمی رسد
هر کِشتیِّی شکسته، به ساحل نمی رسد
ناکس به پرورش نشود مردِ روزگار
در خاک ِ شوره، تخم به حاصل نمی رسد
آهی که از درون دل پاک برنخاست
هرگز به گوش مالک ِ هر دل نمیرسد
پيوسته در سفر بٌوَد اين کاروان عمر
اما به کوی ِ دلبر ِ راحــل نمی رسد
ما را زغمزه کُشت به اميدِ وصل خویش
اين دست هم، به دامن ِ قاتل نمی رسد
بر بام خائنین، همه آهن گرفته شد
بربام صدق ِ ماست، که کاه گِل نمیرسد
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته ام
لیلای عشق من، سر ِمَحمِل نمیرسد
با عاقلان بساز که در بزم اين جهان
خيری ترا ز آدم ِ جاهــل نمی رسد
از کجروی زمانه بپرهيز وراست باش
چون بار ِ کج، هميشه به منزل نمی رسد
ای خواجه کاخ کبر وغرور تو نزد يار
بر گرد و خاکِ کلبهء سائل نمی رسد
از راه حق تو روی مگردان جان من
چون صلح پايدار، ز باطل نمی رسد
صد جست وخیزِ بوالهوسان، در هوای عشق
هرگز به یک طپیدن ِ بسمل نمی رسد
با اين دماغِ خسته چه سازم که سـالها
بر فهم و درک وحل مسـائل نمی رسد
"ستاک" صد سروده وابياتِ نغـز تو
بر پای يک قصيـدهء بيدل نمی رسد
« از اوج ِ قهرمانی تا قعرِناتوانی»
اگر دوش از فراقش،
اندکی با باده وساغر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگرآن سرو رعنا را،
شکوه ِ قامتِ تندیسی از زیبا ترین مرمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وهرجا، از تمام خوبرویان وصف او را،
خوب وزیباتر نمیگفتم، چه میگفتم؟
و او را بازهم،
فرزندِ نازِ بهترین مادر نمیگفتم، چه میگفتم؟
بگوش کودکِ نوپای ِ فکرِ بکرِ یارِ خویش،
جای قصه های پوچ ِ بادآورده وجعلی،
اگر از داستان قهرمانی های آن رهبر نمی گفتم، چه میگفتم؟
وباز او را وقار وآبرو وعزتِ سنگر نمی گفتم، چه میگفتم؟
حضورش را بباغ آزمون سرسپاری،
خارِ چشم ِ دشمن کافر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وباز آن ضربهء شمشیر دستش را،
بسان ِ ذوالفقارِ فاتح خیبر نمیگفتم، چه میگفتم؟
سپس، وقت ِ صف آرایی،
به میدان دفاع از عشق وآزادی
اگراو را به تنهایی، ز ایمان قوی،
انگیزهء خوبی، برای قوتِ لشکر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر رختِ سفر بربست آخر از میان ما ودیگر بر نمیگردد
ولی من این سفر را،
بازیِّ تقدیر وخیر وشر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وپس از انفجارِ کتلهء خورشیدِ تابانش،
وجودِ خویشتن را کهکشان ِ سرد وتاریکی،
بدون ِ کوکب واختر نمیگفتم، چه میگفتم؟
کنون اندرغیابش، سرزمین ِ سبز وزیبای خراسان را،
نماد ِ خانه ای متروکه وبیدر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر آن اشعهء زرین خورشیدِ جهادش را،
علیه بادهای تند وسردِ استخوان سوزی
که از سوی شمال ِ کشورم، چند اسپه می تازید،
وهر سو، دست کشتار وتجاوز سخت می یازید،
دلیلی، بر سقوطِ کاخ ِ برجا مانده از قیصر نمیگفتم، چه میگفتم
وهم ایمان او را عاملی در راه پیروزی،
علیه ارتش احمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
سپس، صبر وصمودش را،
که چون سدِّ سکندر پیشروی ِ بادهای گرم وسوزان ِ جنوب ایستاد،
شکوه دورهء تاریخ ِ اینکشور نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر دل را که هردم، ازغم ِ هجر وفراقش سخت میسوزد،
چو کانون ِ گدازِ هر سپندِ بهترین مجمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وای مدهوش ِ چندین روزهء قدرت!
ترا گر مارشال ِ تنبل خوابیده در بستر نمیگفتم، چه میگفتم؟
به تعبیرِ دگر، وصفِ تو وچندین نفر از دوستانت را،
چو مسحورِ روان، دنبال ِ اسپ و زیور وقصر وزن ودالر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وهم آسوده درپهلوی یاران ِ پری پیکر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر من هم رئیسی یا وزیری بودم آنجا،
باز از روی تمـّلُق ، چون بلی گویان دیگر،
پشتِ میزِ هر نشست ومجلس شورای ملی
یا بطورِ آنی یا هم در لباس ِ حرف ِِ قانونی،
سرودی را به مدح ِ کرزی واتمر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وهم در صحنهء تمثیل ِ قدرت،
نقش ایفا کردهء هر چشم ِ گریان ولبِ خندان او را،
شاهکارِ بهترین " اکتر" نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر بیجا مرا زد یک لگد چون بَغْـل ِ خود خواه ولجوج وخیره سر،
در عصر امروزی،
یکی آدم نما وجاعل دین،
جاهل از اصل تفکُّربا تدبُّر یا تعـقـّل با تأمُّـل،
بر سرش اندیشهء خام تغافل ازمرامِ مذهب وآئین ِانساز ادیان سماوی،
گوئی از دروازهء رمّان تغییر زمان،
از دورهء سنگ حجر، برگشته در عهد سفر سوی قمر،
پس یک چنین بوزینهء انسان نمای زشت وکودن را
اگر فرزندِ نامشروع ِ پیوندِ حرام ونادرستی،
بین ِ اسپ وخر نمیگفتم، چه میگفتم؟
وآن اهریمن ِ شیطان صفت، فرزندِ نامیمون ِ میمون را،
که " حرث ونسل" را یکسان به آتش میکشد
پیوسته در جریان تاریخش،
اگر مِصداق خوبی، از کلام ِ خالق ِ اکبر نمیگفتم چه میگفتم؟
نه پابندی به پیمانی، نه شفقت بهر انسانی،
همی ترسد ز طفلی کو ندارد لقمهء نانی،
مگر دارد برای حفظ خود، سنگی، فلخمانی،
چنین موجودِ زشت وکینه توزی را،
نمادِ قاتل ِ بیرحم و ویرانگر نمیگفتم، چه میگفتم؟
اگر این خادمان خودفروش ِ آبروی ِ دین ودنیا را
که عمری خورده وخوابیده، در قطر کمرافزوده می آیند
واز هفت پشت خود بر کرسیِّ قدرت،
سرا پا پُرگل وآسوده می آیند
نه آذان شنیدن نزد ایشان است ونه چشمی به دیدن،
زین سبب، این رهبران بی مروّت را،
اگر اصنام ِ لال وگنگ وکور وکر نمیگفتم، چه میگفتم؟
نه از یاران ِ ابراهیم،
که درهم می شکست بتهای دوران را،
ولی، از پیروان ِ مکتب ِ آذر نمیگفتم، چه میگفتم؟
ویا پوشیدگان ِ دامن و پیراهن وچادر نمیگفتم، چه میگفتم؟
ودر فرجام،
درشبهای سرد وپرسکوتِ سرزمین دوری از یار ودیار خویش
ز درد و ناله و رنج ِ قلم، باری
بگوش ِکاغذ ودفتر نمیگفتم، چه میگفتم؟
« باغبانیِّ عمر »
گهی چو ابرِ بهارِ سخا و جُودم من
گهی به مثل ِ صدف، مُمسک و حسودم من
گهی ز فرطِ گنهکاری در سقوط ونزول
گهی ز کثرتِ تقوی، در صعودم من
گهی چو شلعهء آتش، به اوج ِ کبر وغرور
گهی چو قطره سرِخاک، در سجودم من
گهی چو صوتِ بدِ مطربِ بدآوازی
گهی به گوش ِعزیزان، گل ِ سرودم من
گهی چو دودِ دل ِ شاخه های بی حاصل
گهی چو عطرِ خوش ِ خمچه های عودم من
گهی زکج منشی مایهء تبهکاری
گهی چو جوهرِ نیکی، به هر وجودم من
برغم کوشش ِ بسیار، این ندانستم
قماش ِ بافته ای، از چه تار وپودم من؟
گهی چو ماء کثیفی، سِتاده در یکجا
گهی چو آب روان وصفای رودم من
گهی چو واژه دشنام زشت وناموزون(1)
گهی برای زبان، بهترین درودم من
گهی بنای خوش ِ اقتصاد اسلامی
گهی اساس ِ بنوکِ ربا وسودم من
مرا چو پایه وتهداب، ُسست ولرزان است
بنابراین، همه در حالتِ رکودم من (2)
اگرچه زشتم اگر بد، همین بس است مرا
در آستان کسی جز تو سر نسودم من
«ستاک» شکوه ندارم، ز باغبانیِّ عمر
هرآنچه کِشت نمودم، همان درودم من
********
(1) دراین ببیت، ترکیب " دشنام زشت" در خور تأمل است. از یک سو، میتوان آنرا « دشنام ِ زشت وناموزون» خواند و از سوی دیگر، میشود " دشنام" را حین قرائت شعر، ساکن ساخت که با در نظرداشت آن، بایست کلمهء " زشت" را با لفظ بعدی " ناموزون" پیوست داد؛ یعنی:
"گهی چو واژهء دشنام، زشت وناموزون" که در هردو صورت معنای درستی را ارائه خواهد کرد.
(2) بیت فوق الذکر را اینچنین نیز میتوان نوشت:
مرا چو مقصد ومنظور، نفع چند تن است
برغم ظاهر آرام، در رکودم من
به قلم: شفیق احمد ستاک
shafiqsetak@gmail.com
یادِ یار
باز سالروز شهادت تو فرا میرسد. قلم در دست گرفته ام تا پیرامون ویژه گیهای شخصیت برجسته ات، چیزی بنویسم. قطار اندیشه وفهم قاصر من در سراشیب عجز وناتوانی سرنگون میشود وسعی خرد مبدل به جنون. قلم در میان انگشتانم می لرزد. انگار این مخلوق با عظمت که دانش وخلاقیت نویسندگی را از خالق جهانیان آموخته است، نمیخواهد مرا در راستای تحریر چند سطری در رابطه با سالروز شهادت تو، کمک کند.
شاید تقصیر ازمن است که توانائی نوشتن را ندارم، نه از قلم؛ زیرا قلم سرنوشت همه را به امر پروردگار، قبلاً رقم زده است. آری، قلمی که از روز ازل تقدیر ترا تحریر کرد وچهرهء اعمال وافعال ترا تا آنروز که در " خواجه بهاءالدین" جام شهادت نوشیدی و روحت به لقای خالق قلم عروج نمود، به تصویر کشید.
آنگاه که در عالم خیال، در میان صنوبرهای خوشبو وسروهای بلند کوهسار، قامت بلند ابعاد شخصیت ترا به تماشا می نشینم، ستاره وماه وکهکشانها درترانهء روح من، بهم می آمیزند. باز بیاد می آورم که تو در زندگی دنیوی وسرمایه فکر نمیکردی. بنابرین، افکار بزرگ وپدیده های تازه ای را که در افق پدیدار می شدند، شناسائی نموده واز آنها استقبال مینمودی. بیاد میآورم که چگونه شور وطن پرستی را در سینهء حقیرترین افراد پرورانیده وچهرهء افکار وکردار آنانرا با زیور اهداف والای جهاد ومقاومت آراسته می نمودی وشاهکار خداوند هنر آفرین را برخ چشم آدم میکشیدی.
مخالفت تو با زیر دستان اکثراً متمم وتکمیل کنندهء امور وفعالیتهای روزمرهء زندگی بود؛ مثل مخالفتی که میان قطب مثبت ومنفی یک مدار الکتریکی وجود دارد که بدون آنها جریان برق وجود نخواهد داشت.
هنگامیکه در زیر سایهء روحپرور درختان توت، با وقار وابهت در کنار رودخانهء پنجشیر تنها نشسته وآبهای لغزان را تماشا مینمودی که بر سنگها فائق می آمدند، عزمت تا اوج عظمت پرواز میکرد. حضورت در آن عزلتگاه لذت وشکوه خاصی میبخشید. اما دریغ وافسوس که تو رفتی وآن دریای بی ریا در سوگ تو تا هنوز در پای درختان همچنان به گریستن ادامه میدهد. آری یک نسل جانشین نسل دیگری میشود، ولی همیشه زمین پابرجاست. اگر زمستان در راه است، بهار نیز نمیتواند چندان دور باشد.
میگویند: رّمان " کلبهء عمو تام" اثر خانم " هاریت بیچر استو" نوسیندهء آمریکائی، تاثیر بزرگی درجهان داشت. بخصوص در آلمان که اهالی برلین غربی یک خیابان را " کلبهء عمو تام" میخوانند وجاده های دیگر شهر را بنام قهرمانان جدید خویش مسمی کرده اند.
میگویم: ارزش آنرا دارد تا آلمانها یکی از خیابانهای برلین را امروز بنام تو ای مسعود مسمَّی نمایند، زیرا تو فاتح جنگ سرد بودی وفرو ریختن دیوار برلین وشکست کمونیزم که منجر به وحدت دو آلمان شرق وغرب شد، با تلاش، مبارزه، جهاد ومقاومت دلیرانهء تو وملت نجیب افغانستان ارتباط تنگاتنگ وپیوند ناگسستنی داشت.
آه وافسوس که تو رفتی ویاد حماسه ها وقهرمانی هایت در اذهان ما باقیست. درحالیکه تصویر مردان بزرگ پس از گذشت زمان محدودی در خاطر انسانها رنگ میبازد، این چهره وتصویر توست که تا هنوز در پردهء خاطر من ودوستدارانت زنده ومشهود است.
اکنون که باز سالروز شهادت تو فرا رسیده است، چیزی جز این پارچه شعر ناقابل ندارم که هدیهء خاک قدمت نمایم. میدانم که این نظم ناموزون، نمیتواند عظمت وشکوه عزم راسخ تو را در این بزم، به تصویر بکشد.
از: شفیق احمد "ستاک"
فراق یار
تو رفتی وغمت در خانهء دل باز مهمان است
تو رفتی و دوچشمم از فراقت باز گریان است
تو بودی با من و دنیا پر از باغ وبهاران بود
بصحرای دلم از ابر رحمت، آب باران بود
تو رفتی و فضا آلوده وتاریک وتفتان است
بدنبالش همان پائیز زرد و برگ ریزان است
تو بودی با من وکاخ امید من چراغان بود
نظر بر سوی یک آیندهء روشن چه آسان بود
تو رفتی و دل دانای من یکباره نادان شد
بدست دیو آز وحرص نفس خود گروگان شد
تو بودی با من واعمال من بر وفق قرآن بود
نماد خوبی از اخلاق یک فرد مسلمان بود
*************************
تو بودی با من وبود ازوجود تو وجود من
غروب خوب و زیبا داشت، هر شام کبود من
به همراه تو در نقصان هویدا بود سود من
حذر میکرد از من هر زمان خصم حسود من
هزاران شکل و معنی داشت هر شعر وسرود من
نوای عشق وحدت می سرود هر تار وپود من
تواضع وخشوع پر بود در سبک سجود من
پر از تأثیر ولذت بود، هر ذکر ودرود من
کلام پاک ایزد بود، هردم رهنمود من
صداقت موج میزد روی دریای وعود من
تو رفتی وطراوت رفت از ملک وجود من
ببازار سیاست عرضه شد، بود ونبود من
************************
تو بودی با من و روز وشب من با سعادت بود
فضای خانه ام، آکنده از عطر عبادت بود
بباغ زندگانی هر زمان باران رحمت بود
بیابان با حضورت سبز همچون باغ جنت بود
به من هر کرده و حرف تو سرمشق وهدایت بود
غم ورنج جهان اندر کنارت جمله فرحت بود
میان دوستان هر لحظه شوق صلح وحدت بود
جهان با جمله تلخی وفریبش پر ز لذت بود
جدا مال من وتو هرزمان از مال ملت بود
روان هر راهرو این راه، در راه اخوت بود
برای دشمنی کو پای تا سر از شماطت بود
جوابت مایهء اخلاق زیبا ونجابت بود
تو رفتی از کنار ما وآن عصر ِ طلائی رفت
خصومت آمد و آن راه ورسم ِ آشنائی رفت
**************************
تو رفتی وجهاد خویش را بفروختند یاران
مرام ومقصد وبرگِ هدف را سوختند یاران
کمی هم آتش ِ کبر وهوس افروختند یاران
لب نفس ملامتگر، گمانم دوختند یاران
به خود از خون ملت، ثروتی اندوختند یاران
ندانم از کجا این شیوه را آموختند یاران
تو بودی در مجالس صحبت از نصر وشهادت بود
کسی کمتر به فکر جمع مال وپول وثروت بود
****************************
تو رفتی ونیم مایوس چون دست خدا باماست
طریق سنت و هر رهنمود مصطفی با ماست
ز دشمن کی هراسم با وجود قلت نیرو
چو ایمان بر خدای پاک و ذات کبریا با ماست
تو رفتی و بها وحق خون پاکت از یکسو
ز سوئی هر دعای چهار یار با صفا با ماست
نگردم پست چون بنگاله دائم خانهء سیلاب
که چوب وسنگ وخاکِ قلًٌه های آسیا با ماست
اگر بیگانگان لشکر ز استنساخ میسازند
دعاء ونالهء صدها یتیم بیگناه با ماست
*************************
تو رفتی، نام پاکت شهرهء روی جهان بادا
« دل سنگ زمان زین پس بخاکت مهربان بادا
بباغ دوستانت باد نوروزی وزان بادا
عدوی تو اسیر پنجهء باد خزان بادا
الهی از حریم خاک تو ای نور چشم من
بریده دست خون آلودهء اهریمنان بادا
نفاق ونام نفرت بار جنگ وکشتن انسان
الهی دور از سر تاسر افغانستان بادا »
الهی جایگـــــــاه هر شـــهید امت اسلام
به لطف ومهر واحسانت، بهشت جاودان بادا.
شفیق احمد ستاک
در آســـمان خیالت ســتاره پیـــدا کن
به برق ِ یک نگه ات، ماه ِ پاره پیداکن
هزار حجّت ِ وحدانیت دراین هستیست
مکان سجدهء خود بی مناره پیدا کن
مشو امیرهء نازی، به پهنهء گیتی
بیا و همّت ِ شاه سواره پیدا کن
طلای سرخ، به الماس ِ آب ِ دیده بشوی
به گوش ِچشم ِ دلت، گوشواره پیدا کن
هزار سال تو سرمشق این جهان بودی
مقام رهبری، در این هزاره پیدا کن
به زورِ ناخن ِ سرسخت و کوشش پیهم
زلال را ز دل ِ سنگِ خاره پیدا کن
جمال یار عیان است، در وجودِ خودت
به دل، تو قوت و تابِ نظاره پیدا کن
منم فسرده تنی مردهء دو صد ساله
ز روح بوسه مرا هم دوباره پیدا کن
ای آنکه تازه بدوران رسیده یی امروز
کمی مروَّت و رسم ِ گذاره پیدا کن
به حال ِ زارِ غریبان ِ این وطن روزی
تو ای سیاسیِّی من، راه وچاره پیدا کن
بس است، بستن ِ گردن، به کرّواتِ غرور
سری، برون ز گریبان ِ پاره پیدا کن
برای سیر و " کروزِ" خودت به داخل شهر
به پشتِ " سیتِ کروزنگ" قواره پیدا کن
برنج ِ کمکِ بنگاله، تا به کی گیری؟
توان ِ مصرف وتولیدِ " باره" پیدا کن
شکن تو قالب ِ تقلیدِ دیگران، امروز
علاج کارِ خود، از استخاره پیدا کن
بیا و مرهم و داروی ِ درد ورنج ِ وطن
ز لفظ وآیهء این سی سپاره پیدا کن
به بحرخاطر آزردهء فراق ِ دلم
ز لطف ومهرِ وصالت، کناره پیدا کن
" ستاک" سبک ِ سرایش، به سادگی تا کی؟
کمی مجاز و کمی، استعاره پیدا کن
(تورانتو، نوزدهم حمل 1387)
زیورِ دل
به سرِ خويشتن از نخل ِ وَرَع، سايه کُنَم
ترک ِ هر خواستهء نفس ِ فرومايه کنم
سينهء دخترِ َرز، شيرِ خباثت دارد
حذر از پرورش ِ زشتِ چنين، دايه کنم
هوس وحرص قبيح است به توفيق خدا
بيش از ين خواب نه در بسترِ اين لايه کنم
به رُخ از سجده واز آب طهارت همه عُمر
به دل از ذکرِ خدا، زيور وپيرايه کنم
تا شوم لايقِ ديدارِ تو در رستاخيز
چشمِ بد دور ز دوشيزهء همسايه کنم
" قـُل هُوَاللهُ أحَد" واصفِ معبودِ من است
روز وشب صرفِ عملکردِ همين آيه کنم
تا که اسلام بُوَد فلسفه وآئينم
ترکِ هر مکتبِ بی منطق وبی پايه کنم
نفس ِ بد، گر بنمايد همه جا تعقيبم
در دلِ خاک سيه، سایهء اين سايه کنم
پرِ پرواز ندارم که بسويت آيم
يا برون خويش ازين گـُـنبدِ بی پايه کنم
با وجوديکه بُوَد دورنما دهشتزا
خامه آزاد، زهر ذوق ِ فرومايه کنم
از زرِ صبر وصلاة بهرِ فلاح دل خويش
بـِه که درهردوجهان توشه وسرمايه کنم
گردهد عمر مرا فرصت کاری " ستاک"
دل وجان در گِرَوِ يارِگرانمايه کنم
--------------------------------------------ریسمان دانش
شفیق احمد " ستاک"
shafiqsetak@gmail.com
از ریسمان دانش، گیری دو دسته بهتر
وز شرِّ بیسوادی ، هر لحظه رسته بهتر
آن لب که ناید از وی، ذکری زخیرِ جانان
در محفل ِ ادیبان، خاموش وبسته بهتر
دستی که مِی ندارد، خیری برای مردم
بر دوش ِهر که باشد، آری شکسته بهتر
آنکس که دعوتی را، اعطا کند به مِنَّت
درب ِ سخاوتِ وی، مقفول وبسته بهتر
بر عنصرِ تعـُّصـب، دیگر مده شتابی
هر ذرهء خباثت، در بین هسته بهتر
قوم وقبیله تا شد، انگیزهء محبت
این رشتهء قرابت، از هم گسسته بهتر
در باغ وحدتِ ما، هان ای رقیب نادان
نخل ِ تحَجُّرِ تو، خشک ونرسته بهتر
از دست واحد اینجا، هرگز صدا نخیزد
بر فرق ِ دشمن خود، کوبی دو دسته بهتر
در بحر خشم ونفرت، واقف نمی توان بود
موج ِ غضب چو آید، حالِ ِ نشسته بهتر
این پیره زال دنیا، با کس وفا ندارد
زینسان نظر بسویش، با چشم ِ بسته بهتر
در آسمان عشقش، پرواز ُپرخطر شد
ای مرغ ِ دل برایت، بال ِ شکسته بهتر
" ستاک" جان وتن را، افسرده در وصالش
آغاز این سفر شد، با پای خسته بهتر
*********
شفیق احمد ستاک- تورنتو