شفیق احمد ستاک – تورنتو

shafiqsetak@gmail.com

     «فقر فزاینده»

از حال، پُلی بر سرِ آینده ندارم

از ماضی به خود، دولت پاینده ندارم

 چون کوکبِ آوارهء منظومهء تاریک

سر بر فلکِ  اخترِ تابنده ندارم

 اخبار دروغین وچرندم که در این شهر

جز مشت خسی، حامی وخواننده ندارم

 یا همچو یکی نامه که در بین کتابی *

نامی، زفرستنده وگیرنده ندارم

 یا مثل پیانوی پر از خاک به کنجی

افتاده ام و دستِ  نوازنده ندارم

 ماشین ِ خرابم که به هر جاده هستی

عمریست یکی راکب وراننده ندارم

 برنامهء پوچم که به سیما وصدائی

هرگز نظری بر تبِ بیننده ندارم

 چون جادهء مخروبه، ز اعمار مجدّد

برنامهء آبادیِّ سازنده ندارم

 گمگشتهء دشتِ هوس ِ دیدهء خویشم

امـــا دل ِجـــوینــده ویابنــــده ندارم

 با اینهمه بیچارگی، در مُلکِ قناعت

ترسی به دل از فقرِ فزاینده  ندارم

 تا رفت همان مایهء خرسندی وفخرم

پس فخر به هر زندهء نازنده ندارم

 آن عظمتِ پارینه وآن مجد وشکوه را

"ستاک" در این خاک، چرا زنده ندارم؟

***