زلف پریشان
از : شفیق احمد ستاک- تورانتو
زلف پریشان
دوش بر دوش ِ تو آن زلف ِ پريشان ديدم
بخت ِ شوريدهء خود بی سرو سامان ديدم
صبر وتقوی و ورع رفت، همان لحظه که من
خيمهء حُسن در آن چاک ِ گريبان ديدم
آه از ناوک ِ مژگان ِ دوچشم ِ سیه ات
که از آن خون به دل ودیده ومژگان دیدم
سالها طی شد و بالآخره از زیر حجاب
روی زیبای ترا ای مهء تابان دیدم
نزدم لب به لب ِ پیاله وپیکی دیگری
بعدِ آنروز که آن پستهء خندان دیدم
سروِ بوستان ِ جمال ِ همه از یادم رفت
تا که یک جلوهء آن سرو ِ خرامان دیدم
ماه وزیبائی خورشید فراموشم شد
شب وصلی که من آن شمع فروزان دیدم
هوس دیدن ودیدار شهان یادم رفت
روز اول که ترا ای شهء خوبان دیدم
با تو زندان فلاکت به جهان پادشهیست
بیتو هر باغ ارم گوشهء زندان دیدم
همچو مجنون زده ام خیمه به صحرای جنون
بسکه درملک خِـَرد، مردم نادان دیدم
شاید این طالع من بود که آن جسم ِ لطیف
قدر برهم زدن یک مژه عریان دیدم
تا که باران محبت به ستاکم بارید
در خزان نیز، همه فصل بهاران دیدم
****