شفیق احمد ستاک shafiqsetak@gmail.com 

" دیدارِ بعد از سفر"

در بازگشت از یک سفر، وقتی او را در اولین روز بهاری

 در مکان موعود، ملاقات کردم،

دستها و دیدگانش را، سرخ ولاله گون یافتم،

گفتم:  مثل اینکه فراق ودوری مرا، در جامِ زمردین مرصع با یاقوتِ چشمانت،

چون آب گوارای چشمهء زندگانی سر میکشیدی،،،

و در غیابِ من، دستانت را هر لحظه حنا میکردی؟

گفت: معاذالله! هرگز چنین نبوده است.

برعکس، وقتی لختِ جگرم عزم سفر کرده واز من جدا شد،

در فراقش، چشمانم خون می ِگریست

ومن همیشه با دستهایم، آنرا پاک میکردم،،،

بنابراین، دیدگانم لاله گون ورنگِ دستانم حنائی شده اند.

 

(1) سوژه ومضمونِ سرودهء فوق، برگرفته از شعر زیبای یک شاعر عربی است که متأسفانه اسمش را نمیدانم، زیرا کسی که این ابیات را در یکی از سایتهای عربی زبان به دستِ نشر سپاریده، نیز نام شاعرش را تذکر نداده است. بهر حال، متنِ اصلی شعر عربی یاد شده چنین است:

لما التقينا على سفحِ رامة.. ..             ..وجدتُ بنانَ العامريةِ أحمرا
فقلت خضبت اليد بعد فراقنا.. ..          ..قالت معاذ الله ذلك ما جرى
لكنني لما رأيتك راحلا.......               بكيت دما حتى بللت به الثرى
مسحتُ بأطرافِ البنانِ مدامعي.....       فعادت خضابا باليدين كما ترى

 

با آشنائی اندکی که با زبان عربی دارم، ترجمهء ناقص زیر را از شعر فوق، به خوانندگان گرامی تقدیم میدارم:

 

هنگامیکه در دامنهء کوهی او را ملاقات کردم،                 انگشتان ماهروی (قبیلهء) عامریه را سرخ یافتم

گفتم: (مگر)  دستانت را بعد از رفتنِ من حنا کردی؟         گفت: معاذالله! چنین کاری صورت نگرفته است

اما، وقتی دیدم که تو از کنارم دور میشوی                      خون گریه کردم تا آنگاه که زمین تر شد

با اطراف انگشتان، اشکهای (خونینم) را پاک کردم            در نتیجه دستانم چنان که می بینی، رنگ حنا بخود گرفت.