شفیق احمد ستاک   shafiqsetak@gmail.com

« دام تاریکی »

فتاده آفتابِ نور، در دامِ ظلام اینجا

نه ماهی  در هوا بینی و نِه در پشتِ بام اینجا

میان حق وباطل هیچ فرقی نیست، یاران را

بُوَد عمری که یکسان است، رنگ صبح وشام اینجا

زمان، آبستنِ صد انفجار بزمِ آرامیست

نه " گل در بر"،  "نه می در کف"، نه معشوقی "به کام"  اینجا (1)

برغم آنکه در هرجا، وجودِ خارجی دارد

حکومت، امنیت، تنها بُوَد از روی نام اینجا

موازین سرنگون گردیده از بس در دیار ما

محبت میشود آغاز، با ترکِ سلام اینجا

به غیر از انفجار وانتحار و کشتن انسان

چه آموزش دهد استادِ طلّابِ کِرام اینجا

چو دیدم آن دوچشمِ سرمه دارش را، به خود گفتم:

 خدایا در امانم دار، مِن هذا الغلام (2)  اینجا

ترور و دهشت و "بن لادن" و طالب در این ایام

بُوَد پیوسته بر بگذشتهء از یک  درام اینجا

به میدان نبرد آورده یارم " پتریوتِ" خود

تمام صحنه خالی گشته از صاروخِ " سام" اینجا

نَه شیری میرود در بیشه، نِه آهوی ِ زیبائی

نه اسبی در قدم بینی، نه کبکی در خرام اینجا

امان از دستِ هر ناپخته و ناسفته مُلّائی

که نِه بوئی بَرَد از منطق و علم کلام اینجا

دوصد فتوی دهد هر خودکُشِ بیگانه پرور را

ولی طعنی زند بر آنکه گوید " رام رام" اینجا

چو خاصان  طرد گردیدند، هر آنی از این مجلس

فتاده سرنوشتِ ملتی دستِ عــــوام اینجا

عجب دارم از این سلمان که صد سر را نماید تر

ولی جا میگذارد کارِ هریک، نا تمام اینجا

ز دستِ رشوت و شکرانه و اخذ  کمیشنها

تمام لقمه ها گردیده ناپاک و حرام اینجا

به جز از خوردن و هر دم به قطر اِشکم افزودن

چه حاصل می شود از منصب وجاه ومقام اینجا

 ز بس چاکِ گریبانِ تنِ پتیارگان باز است

کسی دیگر ندارد، آرزوی احتلام اینجا

به مرگِ مِهر و عشق و دوستی روزی یقین بستم

که پیوند محبت بسته شد، با تار خام اینجا

کسی خود را نمی تُولـَـد، به سنگ خُرد و مثقالی

همه دم میزند، از سیستم کلیوگرام اینجا

مقام و جاه ومنصب، عاملِ یاری و همیاریست

برایِ پول وثروت گشته، القای سلام اینجا

خداوندا! چرا عمریست وحدت همچو آمیبی

وحیدالحجرهء مایل بُوَد بر انقسام اینجا؟

مدارا و گذشت از کشورِ ما رفته است لیکن

به زور و قوَّتش باقیست، رسمِ انتقام اینجا

به شاگردِ ارسطو گو که بحرِ سورهء اخلاص

نمی گنجد درونِ کوزهء علم کلام اینجا

"ستاک" هرگز نمی ترسد، کسی زان محتسب دیگر

که خود پیوسته باشد، در غمِ عیشِ مدام اینجا

                     ******* 

بر گرفته از شعر حافظِ شیرازی که میگوید:

" گل در بر و می در کف ومعشوق بکام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است."

" مِن هذا الغلام" = از این پسر