|
شفیق احمد ستاک |
2008-05-29 |
|
|
shafiqsetak@hotmail.com |
|
|
|
غم عشق غم ِعشق ِ اوچنان زار وپريشانم کرد چشم جادويیِّ وی از سر افسون وفريب داشتم تازه بهاری به ديار دل خود هرکجا ديد مرا يارکِ شيدايیِّ من تا که خاموش کند آتشِ ِ خشمِ دل ِ خود يادِ آنروز که در کلبهء آغوش خودش گهی ديوانه، گهی عاقل وگه بلبل وگل گهی از سنگدلی ناخوش و بيمار نمود گهی درخانهء دل برده وبنشاند مرا بودم آزاد من از دام گنهکاريها آن بت عشوه گرم دوش بخود ميباليد ای خوش آنروز که دلبر برسد پاک کند بودم " ستاک" يکی قـمریِّ آزادِ چمن
| ||
شفیق احمد ستاک – 18/05/1387
" عالم قناعت"
غیر از خدای یکتا، یارِ دگر ندارم
از هیچکس به گیتی، ترس وحذر ندارم
روشن چو آفتابم، شام وسحر ندارم
عنقا صفت طلسمی، در زیر پر ندارم
در عالم ِ قناعت، هفت آسمان بگنجد
دلتنگی از فشارِ هر بام ودر ندارم
چون بید در تواضع، چون سرو، در توازن
در بوستان ِ هستی، ثِقـل ِ ثمر ندارم
الماس دیده گنج است، در بحرِ تنگدستی
این آبِ بانمک را، کم از گهر ندارم
در کوخ ِ مستمندی، کافیست یاد دلبر
در سر خیال ِ ارثِِ کاخ ِ پدر ندارم
تا هست مال ِمردم، زیبائیِّ زلیخا
با چشم ِ بد بسویش، هرگز نظر ندارم
ممنوع ِ انصرافم، اعراب در بغل نیست
پروای کج نشینی از حرف جر ندارم (1)
از تُندیِّ مزاجت، غافل نِیـم رقیبا
صبر جمیل بنگر، گوئی خبر ندارم
غیبت وعیب جوئی، در کیش ما هنر نیست
گر عیب ِ من همین است، من این هنر ندارم
نقشی به روی سنگم، ثابت به وقتِ جنگم
فارغ ز رسم ِ رنگم، ترس ِمـَطـَر ندارم (2)
بانگ ِ دِرای ِ نـُصحَم، در کاروان ِهستی
اما به گوش یاران، هرگز اثر ندارم
در مکتب محبت، هرچند ثبتِ نامم
جز حرفِ نام دلبر، چیزی زِ بَر ندارم
سرو ِ روان ِعشقم، زان کوچه تا گذر کرد
گشت وگذارِ دیگر، در آن گذر ندارم
تا چشم من بدور است، از مال ومـِلکِ ایتام
خوف ِ طلوع ِ طیفِِ " زنگِ خطر" ندارم
همچون خدنگِ مژگان، زیرکمان ِ ابرو
پیوسته در امانم، ترس ِ سپرندارم (3)
با آنکه خیل ِ قصاب، هرلحظه درفزونیست
چون بوالهوس خیال ِ أخذ ِ جگر ندارم (4)
با پای ِ پیاده دائم، منزل زنم به کویش (5)
از رکب ِ این " هـَمر" ها، قطر کمر ندارم
گر گریه بی اثر شد، از ناله کن حذاری
دردل شراره باقیست، گرچشم تر ندارم
در کلبهء امانت، ما را بُـوَد حصیری
در خانهء خیانت، بالشت پر ندارم
دادیم جان ودِل را، اندر رضای جانان
پس شکوه پیش ناکس، از خیروشر ندارم
تا نخل قامت من، سر خم کند در این باغ
پروای سنگِ حقدِ هر رهگذر ندارم
این پیره زال دنیا، با کس وفا ندارد
دیگر نظربه مِهر ِ این ماده خر ندارم
آنجا که نام دلبر، آرامش قلوب است
با مَـی زخویش هرگز، دفع ضرر ندارم
در پیش ِ چشم ِ دانا، رمزِ اشاره کافیست
حرفی برای گفتن، در گوش ِ کـَر ندارم
«ستاک» شاید از عجز، دست ِ ستم قصیر است
آسوده اند یاران، تا زور وزر ندارم
-------------------------------------------
(1) ممنوع صرف ونحوم، اعراب در بغل نیست
پروای همنشینی، با حرف جر ندارم
در همین رابطه شاعر آئینه ها چه زیبا می سراید:
« دل خون شد از تکلـّــفِ اسباب ِ زندگی
یک حرف ِ پوچ و آنهمه اعراب در بغل»
(2) بیت فوق برگرفته از یک مقولهء عربی است که میگوید:
«الحِفــُظ فی الصِّـغــَرِ کالنقش ِ فی الحجرِ، والحفظ فی الکِـبرِ کالنقش ِ فی المطر ِ».
حفظ در کودکی مانند نقشی بر روی سنگ است، وحفظ در بزرگی وکلانسالی، مانند نقشی در زیر باران.
(3) همچون خدنگ تقوی، بین ِ کمان ِ ابرو
پرواز ِ در ورای ِ سقف نظرندارم
(4) بازهم میرزا بیدل است که میگوید:
« بدماغ ِ دعویِّ عشق، سرِ بوالهوس بلند است
مگر از دکان قصاب، جگری خریده باشد».
(5) با پای ِ پیادهء خود، طی میکنم دو صد میل
گر نفت هم گران شد، فکرِ " هَـمـَر" ندارم
شفیق احمد ستاک – تورانتو
« باغبانیِّ عمر »
گهی چو ابرِ بهارِ سخا و جُودم من
گهی به مثل ِ صدف، مُمسک و حسودم من
گهی ز فرطِ گنهکاری در سقوط ونزول
گهی ز کثرتِ تقوی، در صعودم من
گهی چو شلعهء آتش، به اوج ِ کبر وغرور
گهی چو قطره سرِخاک، در سجودم من
گهی چو صوتِ بدِ مطربِ بدآوازی
گهی به گوش ِعزیزان، گل ِ سرودم من
گهی چو دودِ دل ِ شاخه های بی حاصل
گهی چو عطرِ خوش ِ خمچه های عودم من
گهی زکج منشی مایهء تبهکاری
گهی چو جوهرِ نیکی، به هر وجودم من
برغم کوشش ِ بسیار، این ندانستم
قماش ِ بافته ای، از چه تار وپودم من؟
گهی چو ماء کثیفی، سِتاده در یکجا
گهی چو آب روان وصفای رودم من
گهی چو واژه دشنام زشت وناموزون(1)
گهی برای زبان، بهترین درودم من
گهی بنای خوش ِ اقتصاد اسلامی
گهی اساس ِ بنوکِ ربا وسودم من
مرا چو پایه وتهداب، ُسست ولرزان است
بنابراین، همه در حالتِ رکودم من (2)
اگرچه زشتم اگر بد، همین بس است مرا
در آستان کسی جز تو سر نسودم من
«ستاک» شکوه ندارم، ز باغبانیِّ عمر
هرآنچه کِشت نمودم، همان درودم من
********
(1) دراین ببیت، ترکیب " دشنام زشت" در خور تأمل است. از یک سو، میتوان آنرا « دشنام ِ زشت وناموزون» خواند و از سوی دیگر، میشود " دشنام" را حین قرائت شعر، ساکن ساخت که با در نظرداشت آن، بایست کلمهء " زشت" را با لفظ بعدی " ناموزون" پیوست داد؛ یعنی:
"گهی چو واژهء دشنام، زشت وناموزون" که در هردو صورت معنای درستی را ارائه خواهد کرد.
(2) بیت فوق الذکر را اینچنین نیز میتوان نوشت:
مرا چو مقصد ومنظور، نفع چند تن است
برغم ظاهر آرام، در رکودم من