عید در غربت
شفیق احمد ستاک
عید در غربت
عید آمد و از سرزمین خود بعیدم
آواره وبیچاره و هردم شهیدم
بنشسته بودم بر ستاکِ نخلِ عشقم
تیرِ سِتم آمد از آنجا هم پریدم
گاه چون غزالی رفت عمرم در رمیدن
گاه هم چو مرغِ بسملی در خون طپیدم
ای سرو! بر آزادگی هرگز منازی
آزاده من چون از همه عالم بریدم
عمرم به سر شد سالها در بی بهاری
واقف ز حال زارِ من، موی سپیدم
اکنون در این فصل زمینگیری وپیری
در گوشه ای دور از نگارِ خود خزیدم
ای غم برو یک لحظه در ایّامِ این عید
دیگر مکن از زندگانی نا امیدم
راه زمین و آسمان صد بار رفتم
تا چون گهر در قعر دریا آرمیدم
آخر زمستان میرود از کشورِ دل
خورشیدِ مِهرَش میدهد هردم نویدم
بی حاصلی هم حاصلی دارد در این باغ
بنگر که موزون چون " ستاکِ" سرو و بیدم
******
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 15:24 توسط شفیق احمد ستاک
|