یک شعر دیگر
شفیق احمد ستاک shafiqsetak@gmail.com
" توسنِ اندیشه"
تشنه می آرد ز دریا، توسن ِ اندیشه را
می فریبد روبهء مکّـار شیرِ بیشه را
آب چشم وخونِ دل جاریست در باغ امید
تا نسوزد یأس، ساق و شاخ وبرگ و ریشه را
مَی ز نوکِ سینهء انگور باید خورد و رفت (1)
تا به كي از دور بوئی، عطرِ پشت شیشه را
کوهکن در بیستونِ عشق، باز از بهر چه؟
می زند بر فرقِ سر، از نا امیدی تیشه را
نانِ ما در این جهان، هرگز به روغن تر نشد
گرچه عمری آزمودیم، صد هزاران پیشه را
تا که باشد عاملِ صد رنج، گنجِ زندگی
باز کن بر روی ناداران درِ این گیشه را
در خیال و وهم ناید صورتِ دلدارِ ما (2)
بیش از این زحمت مده عکاس! چشمِ شیشه را
باز خوانَد مردنِ فرهاد در گوشِ دلم
داستانِ سرخمی و افتضاح تیشه را (3)
تا به کی از بی زمینی ها وبی آبی "ستاک"
می نشانی رویِ کاغذ، نوگلِ اندیشه را
***********************
گزینه های دیگر برای ابیات بالا:
(1) باده را از سینهء انگور باید خورد و رفت
از ضعیفی تا به کـَی لیسیم، پشتِ شیشه را
(2) صورتِ او قابلِ ترسیم یا توصیف نیست
بیش از این زحمت مده، نقَاش وچشم شیشه را
(3) گفته اند تیشه بخاطر اینکه وسیلهء خودکشی فرهاد بوده است، خود را مقصر احساس نموده وبخاطر مرگ کوهکن تا هنوز در سوگ واندوه نشسته واز خجالت سرِ خود را بالا نمیکند. بنا براین، تا جهان باقیست همینطور با سرخمی، در میان آدمیان ومخلوقات دیگر حضور خواهد داشت.