" بال ترانه "
شفیق احمد ستاک – تورنتو shafiqsetak @gmail.com
" بال ترانه "
در دل، هوایِ خواندنِ شعر وترانه نیست
در سر، خیالِ یک غزلِ عاشقانه نیست
یخ بسته زیر برفِ زمستانِ روزگار
شاخِ سپید نخلِ تنم را جوانه نیست
کوچیده عندلیب طرب، از ریاضِ دل
جز خار وخس به داخل هرآشیانه نیست
در هر مدارِ خاطرِ دیسکِ فشرده ام
جز صحنه های رنج و غمِ این زمانه نیست
افگنده ام سفینهء دل را به بحر غم
خوفی ز موج و کوسهء این بیکرانه نیست
غیر از احد که اوست در این بحر بیکران
جفت است هر چه هست، یکی هم یگانه نیست
فانیست این جهان و در آن هرچه بود و هست
جز وجه ذوالجلال، کسی جاودانه نیست
گاهی به عجز هم سرِ تسلیم خم کنید
دنیا مکان ومحفلِ چنگ و چغانه نیست
نثرم، نگشت زیبِ کتابی در این جهان
شعرم، سوارِ بالِ بلندِ ترانه نیست
دستی مزن به موی پریشانِ خاطرم
زیباست اینچنین و نیازی به شانه نیست
جانم به لب رسیده ز "سودایِ خالِ"(1) یار
لیکن خَمی به ابروی آن نازدانه نیست
دِی مُستــَرَد نمود، دلی را که بُرده بود
دیگر برای دیدن آن گل، بهانه نیست
آزاد می نشینـــم و آزاد میــــروم
ترسی ز کُنده و تبر و قین وفانه نیست
تا سُرمه را ز چشمِ تو در روز می زنند
باکی دگر ز وحشتِ دزدِ شبانه نیست
از من بگو به چوچهء انگریز این سخن
کین انتحار، واژهء درسِ حضانه نیست
"اِستاک" زیر سایهء این جبر واختناق
دیگر سکوت، یک عملِ عاقلانه نیست
(1) برگرفته از یک مصرع این سرودهء زیبا است که نام شاعرش را هم نمیدانم:
« آن ترکِ شوخ بین که چه مستانه میرود
شهری اسیر کرده سویِ خانه میرود
هر جانبی که جلوه کنان روی می نهد
با او هزار عاشقِ دیوانه میرود
جانم زتن رمیده به سودای خالِ او
مرغ از قفس پریده سوی دانه میرود».