شفیق احمد ستاک – تورنتو shafiqsetak @gmail.com

 

بتاریخ 25 دسامبر که مصادف با جشن کریسمس میسحیان است، در محفلی اشتراک نمودم که از سوی چند تن از برادران فرهیخته وشاعران وفرهنگیان جامعهء افغانی مقیم تورانتو زیر عنوانِ " شعرِ عاشورائی" برگذار شده بود. در این گردهمآئی که هم حاکی از یکرنگی میان حاضرینبود وهم فرهنگی وهم باعث پاکی دلها از کدورت ودلتنگی، ازشنیدن اشعار وسخنرانیهای برادران وخواهران هموطن خود بزبانهای پشتو وفارسی در این سرزمین فرنگی خیلی  لذت بردم. در همین رابطه، شاعر گرانمایه و سخنور خوب وتوانا، استاد کبیر بختیاری که گردانندگی برنامه را به عهده داشت از این حقیر نیز خواست تا یکی از آفریده های ادبی خویش را قرائت کنم. بنده که تا همین روز، هیچگونه شعرِ عاشورائی نداشته ونسروده بودم، در این محفل فرخنده که با تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید آغاز گشت، به سر وصورتِ یکی از اشعار قبلی خود دستی زده و با حذف بعضی از ابیات ومصرع ها واضافهء برخی دیگر، این سروده را بازبینی نموده واندکی با حال وهوای مجلس سازگار ساختم که از حاصل کارم، این نظم ناموزون پا به عرصهء وجود گذاشت:

« بال ترانه»

در دل، هوایِخواندنِ شعر وترانه نیست

در سر، خیالِ یک غزلِ عاشقانه نیست

یخ بسته زیر برفِ  زمستانِ روزگار

شاخِ سپید نخلِ تنم را جوانه نیست

کوچیده عندلیب طرب، از ریاضِ دل

جز خار وخس به داخل هرآشیانه نیست

در هر مدارِ خاطرِ دیسکِ فشرده ام

جز صحنه های رنج و غمِ این زمانه نیست

دستی مزن به موی پریشانِ فکرِ من

زیباست اینچنین و نیازی به شانه نیست

نثرم، نگشت زیبِ کتابی در این جهان

شعرم، سوارِ بالِ بلندِ ترانه نیست

همچون حسین سر به رهء عشق داده ام

ترسی ز کُنده و تبر و قین وفانه نیست

افگنده ام سفینهء دل را به بحر غم

خوفی ز موج و کوسهء این بیکرانه نیست

غیر از احد که اوست در این بحر بیکران

جفت است هر چه هست،  یکی هم یگانه نیست

فانیست این جهان و در آن هرچه بود و هست

جز وجه ذوالجلال، کسی جاودانه نیست

گاهی به عجز هم سرِ تسلیم خم کنید

دنیا مکان ومحفلِ چنگ و چغانه نیست

جان میدهد حسین به میدانِ کربلا

لیکن خَمی به ابروی شمرِ زمانه نیست

او رفت من به ماتم و در خون نشسته ام

دیگر برای ماندنِ من هم، بهانه نیست

جان دادی ای شهیــــــــــــد براه خـــدا ولی

" جان" دادنت برای رَهَش "رایگانه" نیست(1)

از من بگو به چوچهء انگریز این سخن

کین انتحار، واژهء درسِ حضانه(2) نیست

شعرم به حالِ زارِ وطن گریه میکند(3)

اما چرا در آتشِ نثرم زبانه نیست؟

تا سُرمه را ز چشمِ تو در روز می زنند

باکی دگر ز وحشتِ دزدِ شبانه نیست

"اِستاک" زیر سایهء این جبر واختناق

دیگر سکوت یک عملِ عاقلانه نیست

 

(1)       برگرفته از یک مصرع این سرودهء زیبای صوفی عشقری است که با صدای خدا بیامرز رحیم مهریار بر روی بالهای موسیقی سالها پیش اوج گرفته و زیبائی را برخ چشم آدم کشیده است:

« عمری دلم به ناوکِ نازت نشانه بود

جان دادنم بخاک درت رایگانه بود».

 

(2)       "حضانه" کلمهء عربی است که در زبانِ شرین فارسی دری مفهومِ کودکستان را ارائه میکند.

 

(3)       بیت بالا را میتوان اینچنین نیز نوشت:

 

چشمم به یادِ خاک وطن گریه میکند

اما چرا در آتش قلبم زبانه نیست؟