از شفیق احمد ستاک- تورنتو
" پشت هر تبسم"
در پشت هر تبسم صد چهره غم نشیند
زاهد زحبِّ دنیا، با صد صنم نشیند
ازمحضرش منوَّر هر مجلس رقیبان
لیکن به بزم یاران، دلدار کم نشیند
بر بام عیش ِ نادان، شاهین بخت بنگر
اما به بام ِ دانا، صد خوشه بَم نشیند
جاهل چه پند گیرد، از ساز هستی اینجا
در گوش ِ کر چه حظِّی از زیر وبم نشیند
در محفل جوانان، زیبد تن ِ جوانی
عیب است هرکه آید، با پشت خم نشیند
دربزم غیر دلبر هرلحظه میخرامد
اما به جمع مایان، مثل ِ کــَلـَم نشیند
زاهد که بسته دل را، بر کرسیِّ بلندی
بهر فریبِ مردم، روی ِگِلم نشیند
ای شیخ ساده برخیز، فنِّ شنا بیاموز
کاخر سفینهء صرف، در قعر یَم نشیند
از قیل وقال بیجا، سودی نگردد حاصل
گردِ صد عامل ِ دهر، بر کسر وضم نشیند
آئینهء دلت را، صیقل کن از نگاهش
خوشبخت آنکه طرفی، با جام ِ جام نشیند
در خاکدان هستی، لخــــتِ دلی بدست آر
پیش از دمی که رویت، خاکِ عدم نشیند *
در دشت دامن او، هرجا بُوَد غزالی
در دامن دل ما، صد گردِ رَم نشیند
باران دیده عمری، بر بام ِ دل ببارد
ترسم که این عمارت، در زیر نم نشیند
دیوارِ قصرِ ظـــالم، نبوَد بلــند دائم
در خاک تیره آخر، کاخ ستم نشیند
" ستاک" شعر زیبا، آنگاه شود نصیبت
کاندر دهان دستت، صوت قلم نشیند
*******
* در خاکدان هستی، پا شو دلی بدست آر
پیش از دَمِی که رویت، گردِ عدم نشیند
**************************
شفیق احمد ستاک - تورنتو
بهار تبسم
از بهار یک تبسم، صدچمن گل کرده یی
دشت و صحرا را، پُر ازریحان و سنبل کرده یی
از شقایق های وحشی وَزاقاقی های باغ
زینتی بر گیسوان و زلف و کاکل کرده یی
با کمندِ زلف و دستانِ نگاهِ مست خویش
بر حریم خانهء قلبم تطاول کرده یی
یک سر و گردن بلند از جمله مهرویانِ دهر
طیِّ صحرایِ محبت، همچو دُلدُل (1) کرده یی
تا نوازش کرده باشی، کودکِ اشعار من
بالشی از برگِ گل با بالِ بلبل کرده یی
در میانِ صد شگافِ برخلافیهایِ ما
با سلام و خنده رویی، خویش را پُل کرده یی
در روندِ صلح گاهی از حقوق خویشتن
بیش از حدِّ مجازِ آن، تنازل کرده یی
بهتر از آن ماهِ کنعانی و با نورِ رُخت
آسمانِ این جهان، پراز تجمل کرده یی
با تلاش و سعی،اندر عالم اسباب نیز
پای اشتر بسته دائم، با توکل کرده یی
با مدارا وتواضع، با سلام و صبر خویش
محو، فکرِ جنگ فرهنگِ تقابل کرده یی
مثلِ بلبل در بهارِ زندگانی سالها
صد غزل، تقدیمِ هر بزمِ گل ومُل کرده یی
لیلةُ القدری و جزء ناقص دینِ مرا
تا ابد، زیبا و نغز و کامل و کُـل کرده یی
شکر ایزد می کنم هر شب، به هنگامِ نماز
چونکه تسخیرِ مزار و شهرِ کابل کرده یی
از حضورش روشن است ویرانه روحت " ستاک"
زین سبب، شمعِ ضعیفِ جسم و جان، گـُــل کرده یی
************
شفیق احمد ستاک = Shafiqsetak@gmail.com
" خاکِ جفا"
در خاکِ جفا، تخم وفا وا شدنی نیست
جز من، کسی در عشق تو رسوا شدنی نیست
پروانهء پر سوخته، پروین نتوان شد
هر سلسله ای، عقد ثریا شدنی نیست
پرپر شود هر غنچه چو لب وا کند اینجا
بار دگر این باغ شکوفا شدنی نیست
خود سازی وخود سوزیِّ خوبانِ معاصر
سخت است مگر قصهء لیلا شدنی نیست
شیرین نبود کندن جان، بی رُخ ِ شیرین
وامق چو نباشد، کسی عذرا شدنی نیست
با دامن آلوده رَوَد شیخ به محراب
هرچند که آن خرقه، مصلّی شدنی نیست
زنگولهء خر در دل کوه میکشد آواز
لیکن جرس ِ قلقل ِ مینا شدنی نیست
بی ماهیتِ پاک، شگوفا نتوان شد
هر قطره، گهر در دل دریا شدنی نیست
یوسف نتوان گشت، در این مصرِ عزیزان
زیرا که کسی مثل ِ زلیخا شدنی نیست
آهی که نخیزد سحر از سینهء صافی
بالا به سوی عرش ِ معـلّا شدنی نیست
پیراهنی کز تارِ ریا دوخته زاهد
در قامتِ آن قامتِ رعنا شدنی نیست
تصویر توهّم چو سرابیست در این دشت
زین گُنگ، دگر ناطقی پیدا شدنی نیست
بی صبرییِّ خود را به غلافی بگذارید
دیگر کسی همبستر دریا شدنی نیست
از پرورش وآب وهوا دیده مبندید
هر غنچه خودش، نوگل زیبا شدنی نیست
نادان چو شود دوست ترا ای دلِ بیدرد
بهتر ز دوصد دشمن دانا شدنی نیست
طرحی که اساسش به دروغ و به ریا شد
نقشی به هوا باشد و بر پا شدنی نیست
از جیب ِ حسودان، مکن امید سخاوت *
این دامن ِ تنگیست که صحرا شدنی نیست
از نقد نسنجیده مترسید در این بزم
چون خط زرین هیچ چلیپا شدنی نیست
گویند که این خاک شکوفا شود آخر
آری شود، اما به دل ِ ما شدنی نیست
من منتظر وعدهء فردای تو لیکن
فردای تو عمریست که فردا شدنی نیست
از کف ندهم، دامن امید چو یعقوب
هرچند که آن گمشده پیدا شدنی نیست
********
· گزینهء دیگری برای بیت بالا:
از چشم حسودان مکن امید سخاوت
چون نقطهء تنگیست که صحرا شدنی نیست
************
از: شفیق احمد ستاک: shafiqsetak@gmail.com
پس از یک غیابت چند هفته یی:
در چهار چوب
یک سفر غیر مترقبه برای دوهفته وارد میهن عزیز خویش افغانستان شدم، زیرا
خبر بدی از راه رسید که حاکی از ارتحال محبوب ترین کس در زندگی من
بود. آری مادر،
گرامی ترین موجود هستی ام که یگانه دعاگوی من
بود، در اثر یک حادثهء ترافیکی دار فانی را وداع گفت. برای حضور در مراسم تدفین وتکفین
وفاتحه خوانی دوهفته را در مزار شریف در حویلی پدری خویش سپری کردم ودرحین بازگشت به
کانادا، یکی از دوستان که در وزارت خارجه کارمند است، با مهربانی قبول زحمت فرموده
مرا از انتظار هفت ساعته درمیدان هوائی کابل نجات داد، زیرا با طیاره از مزار به
کابل سفر نموده ومنتظر پرواز هفت شام خطوط هوائی پامیر به سوی دُبی بودم. به هر صورت آن یار عزیز به
میدان هوائی آمده ومرا با موتر خود به وزارت خارجه برد، وزراتی که
زمانی من هم در آن مامور بودم. آنجا دیدار چند تن از دوستان دیگر وگردش
در باغ زیبای وزارت به مدت ده دقیقه روشنی بخش دیدگانم گردید. سپس دوستان مرا به مرکز
گلبهار یا گلبهار سنتر در نزدیکی وزارت برده ودر رستورانتی که در طبقهء بالائی آن
وجود داشت، دعوت نمودند که از ایشان یک جهان تشکر میکنم. تا اینجا همه چیز به خوبی
گذشت. اما وقتی که برای اصلاح سر وصورت وگرفتن ریش به یکی از صالون های لوکس گلبهار
سنتر رفتم، با وجودیکه در نظافت خیلی خوب وبهتر از بسیاری از صالونها وسلمانی های
تورنتو بود، ولی جوان کارمند آن صالون در گرفتن ریش چندان تجربه ای نداشت. برغم
آنکه چندین تیغ یا پَل ریش را به خاطر
تراشیدن ریش من مصرف کرد، در نهایت چند جای روی و قسمتی از لب بالائی بنده
را نیز با تیغ زد که زخم آن تا هنوز با گذشت سه روز در تورنتو کاملا مشهود است..
در لحظاتی که زیر تیغ آن سلمان قرار داشتم، بیادم حکایت گلستان سعدی آمد که در مورد
گربه ای که از خانه پیر زن برای شکم پرستی به مهمان سرای امیر رفته بود، چنین
نگاشه است:
یکی گربه در خانهء زال بود // که برگشته
ایام و بدحال بود
روان شد به مهمان سرای امیر// غلامان سلطان
زدندش به تیر
چکان خونش
از استخوان میدوید// همی گفت واز حول جان می
دوید
اگر رستم از دست این تیر زن// من وموش
و ویرانهء پیر زن
من نیز در زیر دل میگفتم که اگر از دست
کارمند این سلمانی نجات یافتم، دیگر هرگز هوس ریش تراشیدن را در جاهای
لوکس همچون گلبهار سنتر نکنم وشکل وچهرهء ناموزون خود را بیش از این زار وابتر نکنم.
فکر میکنم جوان
کارمند در آن
سلمانی سوپر دولوکس، سوپراسکل نبود وهنگامیکه
قسمتی از لب بالائی ام را برید، در جای آن کمی دستمال کاغذی یا " تیشو پیپر"
گذاشت که خوشبختانه در هنگام وضو وادای نماز پیشین در مسجد وزارت خارجه آن کاغذ از لبم افتاد
ودوست نازنینم که میزبان خوب وآدم بذله گو وشوخ طبعی بود، برایم گفت که خوب
شد کاغذ از لبت افتاد وحالا میتوانی در میدان هوائی با مامورین ایمی گریشن
با جرأت صحبت نموده واز شخصیت خویش دفاع کنی که حامل پاسپورت دست داشته ات، همین خودت
هستی ونه کسی دیگر. خلاصهء کلام اینکه چند دقیقه پیش از بازگشت به سوی میدان
هوائی بین المللی کابل، از آن یار عزیز خواستم که لحظاتی صبر کند تا یکبار به دست شوئی
بروم، زیرا در میدان هوائی با داشتن یک بکس یا چمدان، حمام رفتن شاید کمی مشکل
آفرین باشد. وقتی از دست شوئی بیرون آمدم، دیدم که دوستان با هم مشغول تبصره
وخنده هستند، من نیز برایشان گفتم: شاید بگویید که پس از چند سال که از غرب به
کشور بازگشته ام، اکنون در حین رفتن، من نیز کثافت خود را در این وطن رها نموده و میروم. آنها همه
خندیدند. اما یادم رفت که آنزمان به دوستان
این مطلب را میگفتم که بنده پس از دوسال
ونیم به وطن آمده و بزودی از افغانستان بیرون
شدم تا این سرزمین زیبا را بیشتر کثیف نکنم. ولی هستند کسانیکه از خارج به افغانستان برگشته
وسالهاست که به خیانت وکثافت کاریهای خود در
آنجا ادامه میدهند.
باری، چند هفته میشود که شعر تازه ای هم نسروده ام. قبل از رفتن به افغانستان، شعری را در مورد عید آغاز کرده وتصمیم داشتم تا آنرا در روزهای عید تکمیل واز طریق یکی از سایتهای انترنتی بدست نشر سپارم. البته آن سروده اینطور شروع میشد:
عید آمد و از سرزمین خود بعیدم
آواره وبیچاره و هردم شهیدم
بنشسته بودم بر ستاکِ نخلِ عشقم
تیرِ سِتم آمد از آنجا هم پریدم
گاه چون غزالی رفت عمرم در رمیدن
گاه هم چو مرغِ بسملی در خون طپیدم
ای سرو! بر آزادگی هرگز منازی
آزاده من چون از همه عالم بریدم
اکنون در این فصل زمینگیری وپیری
در گوشه ای دور از نگار خود خزیدم
آخر زمستان میرود از کشورِ دل
خورشیدِ مِهرَش میدهد هردم نویدم
****
اما قضا وقدر خداوند متعال مرگ مادرم را رقم زد که در همین راستا به افغانستان رفته وایام عید را در عزاداری در آغوش میهن آبائی خویش سپری کردم وانگیزهء کامل کردنِ شعر فوق الذکر هم همانطور در نطفه خنثی شد و با خود گفتم:
عید ما هم در عزا داری گذشت
روز وشب در گریه وزاری گذشت
این جهان جای خوشی وخنده نیست
حُکمِ مرگ وزندگی از بنده نیست
عمر ما آکنده از رنج وغم است
خندهء گل از برای یکدَم است
ای برادر از بدی پرهیز دار
تا توانی تخم نیکویی بکار
نیکمردِ مرده را یادش کنند
با دعائی هر زمان شادش کنند
تا قیامت زنده باشد نامِ او
شهدِ رحمت می چکد در کام او
******
اما پس از مواصلت به تورنتو، نظم ناموزون آتی را برشته تحریر درآورده وتقدیم دوستان وعلاقمندان شعر وادب پارسی میکنم، هرچند در فُرم وساختارِ این شعر کم وکاستی های بسیاری وجود دارند که برای بهبودی وکامل ساختن آن بایست کار بیشتری صورت گیرد؛ چنانکه تا هنوز عنوانی هم برای آن انتخاب نکرده ام.
نمادِ بازیِّ تقدیر و خیر وشرّ شده یی
غلام وبندهء تزویر و زور و زر شده یی
اسیرِ محورِ بدنامِ شور وشر شده یی
ویا چو تختهء شطرنجِ کور وکر شده یی
به چشم اهل بد این جهان نظر شده یی
فقیر وبیکس و رنجور ودربدر شده یی
مگر زحالِ دلِ زارِ من خبر شده یی
که غرقِ خونِ دل و سیلِ چشمِ تر شده یی
تو سرزمینِ کمال وجمالِ ما بودی
ولی کنون همه ویران وجوی وجر شده یی
اگر نه خامهء راکتور این جهان هستی
چرا چو هستهء آشوبِ بحر وبر شده یی؟
کجا شد آنهمه عطر وشمیمِ جنگل تو
که دودِ تلخِ دلِ خمچه های تر شده یی
همیشه فاعل مرفوع جمله های بودی
چه شد که این همه مفعول با زَبَر شده یی
گمان برم که تو هم ای وطن چو من امروز
یتیمِ بیکس و بی مادر وپدر شده یی
برغم توطئهء دشمنان به سینه ما
کلام خالق یکتایی و زِ بَر شده یی
و اَی ذغالِ سیه کز تبارِ الماسی
به زورِ صبر وتحمّل، چنین گهر شده یی
تو داستان مُفصَّـل ز رنجِ صد نسلی
ولی به قالبِ یک واژه مختصر شده یی
ستاکِ قامتِ تندیسِ پای ِ دهقانان ***
چو غنچه های گُلِ دستِ کارگر شده یی
با احترام
شفیق احمد ستاک- تورنتو
*** گزینهء دیگری برای بیت بالا:
شکوه قامتِ تندیسِ پای دهقانان
تبسم لبِ هر دست کار گر شده یی
و یا اینکه:
ستاک قامتِ تندیس پای دهقانان
شکوه آبلهء دست کارگر شده یی