دیدار»»


آنشب که ناگهانی دیدار کرده رفتی
از خشتِ عشق، قصری، اعمار کرده رفتی/ دل را به یک نگاهت، بیمار کرده رفتی
با لیزرِ دوچشمت، بر قلب و دیدهء من
هر ذره، هر اتم را، پُربار کرده رفتی
در صفحهء محبت،چشمِ نگاه ما را
در دورِ خالِ رویت، پرکار کرده رفتی
هر چند در دلِ خود اقرار می نمودی
اما به حرف و با لب، انکار کرده رفتی
با خون دل ترا من هر گاه که ناز دادم
ناز و کرشمهءخود بسیار کرده رفتی
از ما بریدی آخر، رفتی تو با رقیبان
هر لحظه، هر زمانی، دیدار کرده رفتی
از خون من نگارا در باغ وعده هایت
سرخ و سفید چون سیب، رخسار کرده رفتی
در شبه جملۀ عشق، ای بیوفای مغرور
خود را گهی چو مجرور، گه جار کرده رفتی
با سیفِ آن دو ابرو، بر فرقِ عاشق خود
حتی به صحنۀ صلح، صد وار کرده رفتی
گفتم که بیوفایی، در عشق جاهلی است
لیکن به این جهالت، اصرار کرده رفتی

برضدِ من نگارا، در بزم غیر دیشب

پیراهنی ز چیتِ گلدار کرده رفتی
صبرم در انتظارت، چون مار پوست افگند
زین جلدِ نادر اما، شلوار کرده رفتی
زلفِ سیاه خود را برگردن ضعیفم
آخر چرا عزیزم، چون دار کرده رفتی

خواندم حدیثِ " یَسِّر" گفتم  " و لا تُعَسِّر"

اما تو زندگی را دشوار کرده رفتی
هان ای " ستاک" خوش باش، کز جور آن ستمگر
خود را زخواب غلفت، بیدار کرده رفتی
**********